داستان احترام ،برای دانش آموزان
داستان احترام
وقتی به در خونه ی بابابزرگ رسیدیم ، از بس دلم تنگ شده بود با عجله سه بار پشت سر هم زنگ خونشون رو به صدا در آوردم .
بابام داشت ماشین رو پارک می کرد ولی مامان متوجه کار اشتباه من شد .
مادر بزرگ هم هل کرده بود وتا چادرش رو سر می کرد ، بلند گفت کیه ؟ تا صدا من و خواهرم رو شنید فوری گفت خوش آمدید و در رو به روی ما باز کرد.
پدر بزرگ هم از پنجره داشت ما رو نگاه می کرد و لبخند می زد .
بابام هم وارد حیاط شد و دستان پر مهر مادرش را بوسید . مادر بزرگ هم سر بابام و همه ی ما رو بوسید .
همه با مادر بزرگ به طرف اتاق رفتیم ، پدرم تا بابابزرگ را دید فوری خم شد و بر دستان پر مهر پدرش هم بوسه زد .
من که تعجب کرده بودم از مادرم پرسیدم ، « چرا پدر ، دست مادر و پدر بزرگ را بوسید؟ »
مادرم گفت : « چون دوستان دارد و به احترام می گذارد »
من تمام مدت به رفتارپدر ومادرم نگاه می کردم ، پایشان را جلوی آنها دراز نمی کردند.
به حرف آنها با دقت گوش می دادند ، میان سخن گفتن آنها نمی پریدن ، و هر کاری که پدر و مادر بزرگ به پدر و مادرم می گفتند: « چشم و قول دادن به زودی آنها را انجام دهند، مثل خریدن دارو و ...... »
بچه های عزیزم :
پدر و مادر شما چگونه به پدر بزرگ و مادربزرگ احترام می گذارند و چه کارهایی را برای آنان انجام می دهند؟ شما در چه کارهایی به آن ها کمک می کنید؟ و چگونه آنها را خوشحال می نمایید؟
سیما شمال نصب