شرح غزل ۱۲۴۷ مولانا در خودباوری
محمدامین مروتی
غزل 1247 از بهترین و ناب ترین غزل های اوست. کمتر غزلی از مولانا و دیگران دیده ام که این همه تاکید بر خودباوری و خودیافتگی و نفی خودباختگی داشته باشد:
۱ عارفان را شَمع و شاهِد نیست از بیرونِ خویش خونِ انگوری نَخورده بادهشان هم خونِ خویش
معشوق عرفا، خارج از وجود آن ها نیست. از می انگوری مست نیستند. مستی در خون ایشان است.منظور این است که عرفا ثقل درونی دارند و شادی و عشق از چشمة وجود خودشان می جوشد نه از خارج. به همین دلیل در بیت بعدی نیز می گوید، عرفا نیاز به معشوق خارجی هم ندارند:
۲ هر کسی اَنْدَر جهانْ مَجنونِ لیلییی شُدند عارفانْ لیلیِ خویش و دَم به دَم مَجنونِ خویش
تو نباید هر دم به ساز کسی برقصی بلکه باید میزان، دریافتهای خودت باشد تا به هارمونی و توازن و هماهنگی وجودی برسی:
۳ ساعتی میزانِ آنی ساعتی موزون این بعد ازین میزانِ خود شو تا شَوی موزونِ خویش
نفسانیت و منیت مانند فرعون سرزمین وجودت را اشغال کرده است. باید او برود تا جایش را موسا و هارون وجودت یعنی وجود اصیلت بگیرد:
۴ گَر تو فرعونِ مَنی از مصرِ تَنْ بیرون کُنی در درونْ حالی بِبینی موسی و هارونِ خویش
تعلقات دنیوی تو را سنگین کرده و مانند قارون به قعر زمین فرو می برد. به همین علت سبکبار و سبکبال نیستی:
۵ لَنْگری از گنجِ مادون بستهیی بر پایِ جان تا فروتَر میرَوی هر روز با قارونِ خویش
یونس با ماهی و دریا تناسب دارد. یونس بر لب دریای عشق، بر قانونِ خویش نشسته بود یعنی احوالش همان گونه و بر همان قاعده ای بود که باید باشد:
۶ یونُسی دیدم نشسته بر لبِ دریایِ عشق گُفتَمَش چونی؟ جوابَم داد بر قانونِ خویش
ذوالنّون یعنی صاحب ماهی و منظور یونس است که به شکم ماهی رفت. او می گوید خوراک ماهی بودم ولی از وقتی خمیدم و انانیت م را از دست دادم، صاحب ماهی شدم و بر او غالب آمدم:
۷ گفت بودم اَنْدَرین دریا غذایِ ماهییی پس چو حَرفِ نون خَمیدم تا شُدم ذَاالنّونِ خویش
یونس ادامه می دهد من احوالی بی کیف و ناگفتنی دارم. پس دیگر از کیفیت احوالم سوال مکن:
۸ زین سِپَس ما را مَگو چونیّ و از چون دَرگُذر چون زِ چونی دَم زَنَد آن کس که شُد بیچونِ خویش؟
می برای انسان های غمگین است نه برای ما که حالمان از خودِ می بهتر است:
۹ باده غَمگینان خورند و ما زِ میْ خوش دل تَریم رو به مَحبوسانِ غَم دِهْ ساقیا اَفْیونِ خویش
به قول حافظ اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم:
۱۰ خونِ ما بر غَمْ حَرام و خونِ غَمْ بر ما حَلال هر غَمی کو گِردِ ما گَردید شُد در خونِ خویش
بیماران غم می می خورند تا صورت زردشان سرخ و گلگونه شود. گلگونه همان سرخاب است. خوشرنگی ما ربطی به سرخاب ندارد:
۱۱ باده گُلْگونهست بر رُخسارِ بیمارانِ غَم ما خوش از رَنگِ خودیم و چهره گُلگونِ خویش
من برای زنده شدن نیاز مند صور اسرافیل و شادیهای عارضی نیستم. عشق هر لحظه به من جان می دهد. من منتظر نفخ صور نمی مانم:
۱۲ من نِیَم موقوفِ نَفْخِ صورْ هَمچون مُردگان هر زمانَم عشقْ جانی میدَهَد زَ افْسونِ خویش
طمع در لباسهای بهشتی نبسته ام. هم اکنون از دولت عشق، غرق جامه های گرانبهایم. استبرق و اکسون یعنی لباس گرانبهای ابریشمی و اطلسی:
۱۳ در بهشت اِسْتَبْرَقِ سَبز است و خَلْخال و حَریر عشقْ نَقْدم میدَهَد از اَطْلَس و اَکْسونِ خویش
طالع من ربطی به کواکب ندارد. خوشبختی من از ماهِ عشقِ من است که از هلال به بدر سیر می کند:
۱۴ دی مُنَجِّم گفت دیدم طالِعی داری تو سَعْد گفتَمَش آری وَلیک از ماهِ روزاَفْزونِ خویش
ماه من، نحس اکبر (زحل) را به سعد اکبر(مشتری) تبدیل می کند. مولانا و شمس با منجمان همدل نبوده اند و عشق را مافوق همه طالع ها و سعد و نحس ها می دانند:
۱۵ مَهْ کِه باشد با مَهِ ما؟ کَزْ جَمال و طالِعَش نَحْسِ اَکْبَر سَعْدِ اَکْبَر گشت بر گَردونِ خویش