شادابی معلم

یک روز صبح خانم لانگ با عجله وارد کلاس مجاور شد و گفت: " خوب، می خواهم بدانم که تو چطور این کار را می کنی؟"
همکارش خانم وارتمن پاسخ داد: :ببخشید، کدام کار؟"
" اینکه بچه ها تو را دوست دارند. من هم مثل تو سخت کار می کنم. خوب درس می دهم. بچه ها را تشویق می کنم. من هم درست مثل تو معلم خوبی هستم، اما بچه ها فکر می کنند تو چیز دیگری هستی. آن ها حاضرند هر کاری را برای تو انجام دهند! تو چطور این کار را انجام می دهی؟"
خانم وارتمن شانه هایش را بالا انداخت و لبخندی زد و به آهستگی گفت:" مطمئناً داری اغراق می کنی".
خانم لانگ آهی کشید و گفت: "نه حقیقت رو می گم. اما این عادلانه نیست". بعد هم برگشت و در حالی که باسرعت از اتاق خارج می شد نزدیک بود به یک معلم دیگر بخورد.
آقای آدامز پرسید" چی شد؟ مشکلی پیش آمده؟ می بینم بتی مثل همیشه اخم داره."
خانم وارتمن به آقای آدامز لبخندی زد و گفت" فقط یه کم خسته است".
آقای آدامز هم لبخندی زد و گفت: "می بینی. علتی که دوست دارم اتاق کناری تو درس بدم همینه. تو همیشه لبخند رو لبهاته و این لبخند تو حس خوبی به من می ده. الان هم فراموش کردم واسه چی اومدم اینجا.ادامه بده. باز هم لبخند بزن".