" زمستان " فصلِ درخت هایِ بی بار و برگ و خیابان هایِ خلوت و بی حاشیه ...
فصلِ سرد و ساکتی ، که سالهاست دیگر شبیهِ گذشته ، بغض های فرو خورده اش را نمی بارد ، مدتهاست که خاطراتِ سفیدِ عاشقی اش را ، روی سرِ عابران خسته ی شهر ، نمی ریزد .
دیگر ، شبیهِ قبل نیست !
از تمامِ فصل ها کناره می گیرد و حوصله ای برایِ خودنمایی ندارد .
کجاست غرورِ سفید و بلورینِ او میانِ شکوهِ دست نیافتنیِ ابرها ؟
کجاست برف هایِ یکریز ،
و کجاست لبخندِ زمینی که از مهرِ بی بدیلِ زمستان ، جوانه زده ؟
شبیهِ قبل باش فصلِ خوبِ دلتنگی ،
شبیهِ خاطراتِ خوبِ کودکی و روزهایی که سفیدی ات ، چشم را می زد و دل را نمی زد ،
روزهایی که در دلِ سرمایِ تو ، گرمِ بازی و دلخوشی هایِ ساده ی خودمان بودیم ...
آن روزها که تو شبیهِ خودت بودی و روزگار ما شبیهِ بهار بود .
میانِ این فصلِ بی فصلی ، دلمان می گیرد !
از لاکِ تنهایی ات بیرون بیا و ببار.
که ما دلمان بدجور برایِ قدم زدن در انبوهِ برف های تو ، تنگ شده
زمستان جـان قـدمت مبارڪ
زیبایی هایت را عـزیز میداریم 
تو نیز دعا ڪن چـرخ روزگارمان
در حضـور عزیزانمان و در کنار هم بودن
به سلامتی و خیر بگذرد
زمستانتان مبارک
🌧