در یک روستایی گاوی داشتند که چند خانواده از شیر آن استفاده می‌کردند و منبع روزیِ آن‌ها بود. یک روز گاو خواست تا از کوزه ی بزرگی آب بخورد اما سر گاو درون کوزه گیر کرد. 
مردم روستا اول خواستند کوزه را بشکنند اما گفتند نزد ریش سفید برویم، شاید راه چاره ای بهتر ببیند.
 ریش سفید گفت: «سر گاو را ببرید.» 
بریدند و گفتند : هنوز سر گاو در کوزه مانده! ریش سفید گفت: «حالا کوزه رابشکنید!» 
چنین کردند. ریش سفید رفت و ناراحت و غمگین در گوشه ای نشست. مردم گفتند ای ریش سفید ناراحت نباشید هم گاو و هم کوزه فدای شما. گفت: «من ناراحتِ گاو یا کوزه نیستم؛ از این ناراحتم که اگر شما من را نداشتید، می‌خواستید چگونه امور زندگی خود را بچرخانید!»
 

‌ سال گاو مبارک!