داستان کوتاه مارگیر و اژدها از مثنوی مولانا

جواب سوالات درس مارگیر و اژدها تفکر ششم

شعر کامل داستان مارگیر و اژدها از مثنوی

داستان کوتاه مارگیر و اژدها از مثنوی مولانا

در زمان‌های قدیم، مارگیری زندگی می‌کرد. مارگیر به کوه و دشت و صحرا می‌رفت، مار می‌گرفت و آن‌ها را به شهر می‌برد و به طبیبان می‌فروخت، تا از زهر آن مار‌ها دارو بسازند. مارگیر با مار‌هایی که می‌گرفت، گاه برای مردم شهر نمایش‌هایی ترتیب می‌داد. در این روستا و آن روستا و در این شهر و آن شهر می‌گشت و به هرجا که می‌رسید، بساط خویش را می‌گسترد و مردم را دور خود جمع می‌کرد و برای آن‌ها نمایش می‌داد.

تماشای بازی با مار‌ها، برای مردم جالب و سرگرم کننده بود. برای همین هم پس از تمام شدن نمایش، هر کسی سکه‌ای در کف دست مارگیر می‌گذاشت و او با این سکه‌ها روزگار می‌گذرانید.

روزی از روز‌ها که زمستان بود و برف همه جا را پوشانده بود، مارگیر قصه ما به سوی کوهستان پربرف به راه افتاد تا مار بگیرد. رفت و رفت تا اینکه در دل کوه، چشمش به اژده‌هایی عظیم افتاد که مرده بود. مارگیر، در ابتدا خیلی ترسید و گمان کرد که اژد‌ها به خواب رفته است. اما وقتی که خوب دقت کرد، متوجه شد که آن اژد‌ها مرده است و جان در بدن ندارد.

همین طور که اژد‌های مرده را تماشا می‌کرد، ناگهان فکری از سرش گذشت. با خود اندیشید: “خوب شد. این اژد‌ها برای نمایش در برابر مردم بسیار مناسب است. آن را با خود می‌برم و به مردم نشان می‌دهم و می‌گویم که خودم آن را با همین دست‌هایم کشته‌ام.

مردم وقتی اژد‌های مرده را ببینند، چاره‌ای ندارند، جز آنکه حرفم را باور کنند. آن وقت با دیده احترام به من نگاه می‌کنند و می‌گویند عجب مارگیر شجاعی! آن قدر قوی و ماهر است که حتی می‌تواند اژد‌ها را هم بگیرد و بکشد. اگر دیو هم در برابرش ظاهر شود، مارگیر، ذره‌ای نمی‌هراسد.”

مارگیر با این اندیشه پوچ و خیالی، خودش را فریب داد. مارگیر که با گرفتن مار، کاری انجام می‌داد که هر کسی جرأت آن را نداشت، هنر خویش را فراموش کرد و به کار بزرگتری که در واقع انجام نداده بود، دلش را خوش کرد. او می‌دانست که گرفتن مار، کار دشواری است، اما کشتن اژد‌های مرده از عهده هر کسی بر می‌آید.

به هر حال، مارگیر اژد‌ها را به شهر آورد. او در کوچه‌های بغداد راه می‌رفت و اژد‌های عظیم را به دنبال خویش می‌کشید و با صدای بلند، مردم را برای دیدن اژد‌ها فرا می‌خواند.

مارگیر، همانطور اژد‌ها را می‌کشید تا جایی وسیع و مناسب برای نمایش پیدا کند. اما افسوس که او به سوی مرگ می‌رفت و خبر نداشت که اژد‌ها نمرده است. مارگیر بیچاره نمی‌دانست که مار در زیر برف و در سرما منجمد شده و بی حال افتاده است و وقتی خورشید سوزان بر آن بتابد، زنده می‌شود.

او نمی‌دانست که اژد‌ها در کوهستان سرد و پربرف مرده است و در بغداد ِ گرم و در زیر تابش آفتاب، زنده خواهد شد. مارگیر بالاخره در کنار شطّ که جای وسیعی برای اجتماع مردم بود، بساطش را پهن کرد و مردم را برای دیدن اژد‌ها خبر کرد.

خبر به سرعت در شهر پیچید که مارگیری توانسته است اژد‌هایی را شکار کند. کم کم مردم دور مارگیر جمع شدند. مارگیر منتظر بود تا مردم بیشتری جمع شوند، تا او بتواند پول بیشتری گرد آورد. مردم نیز بی‌صبرانه منتظر بودند تا او نمایش خود را آغاز کند.

مارگیر روی اژد‌ها را با تیکه‌ای (پارچه) پوشانده بود تا به موقع، پرده از کار خود بردارد. مارگیر هنوز نمایش خود را آغاز نکرده بود که ناگهان متوجه شد، تیکه‌ها و پرده‌های روی اژد‌ها تکان می‌خورد. خوب که دقت کرد، دید اژد‌ها می‌جنبد…

مردم نیز کم کم متوجه زنده شدن اژد‌ها شدند و غوغایی در میان آن‌ها برپا شد. مارگیر با حیرت و ترس به اژد‌های زیر تیکه‌ها نگاه می‌کرد. ناگهان دید که اژد‌ها بند‌ها را پاره کرد و از زیر تیکه‌ها بیرون آمد. مردم از دیدن هیبت اژد‌ها پا به فرار گذاشتند، اما در حین فرار، تعداد بسیاری کشته شدند. مارگیر از ترس در جای خود خشک شده بود. اما از آنجا که ادعا کرده بود، آن اژد‌ها را خودش کشته است، نمی‌توانست عقب نشینی کند؛ لذا به سمت اژد‌ها رفت تا او را دوباره بکشد. اژد‌ها، مارگیر را خورد و مردم بسیاری را کشت.

برداشت از داستان کوتاه مارگیر و اژدها از مثنوی مولانا

این حکایت، نقد حال بسیاری از انسان‌هاست. نَفسِ امّاره، همانند اژد‌هایی است که درون هر یک از آنان نهفته است و هر گاه امکان قدرت نمایی یابد با قدرت و هیبتی هولناک به حرکت در می‌آید. به دیگر سخن وقتی «خورشید تابان عراق» یعنی امکانات مادی و تمهیدات شهوانی بر این اژد‌های خفته و افسرده در برف حرمان و فقر بتابد، به جنبش و حرکت در می‌آید، بندِ تقوی و پروا از دست و پای می‌گسلد، می‌غرّد، می‌کُشد و ویران می‌کند؛ و جهانی را به کام دوزخ آسای خود می‌اندازد.

بنابراین ممکن است هر فرد ضعیف و ناتوانی بطور بالقوه مانند فرعون، بیدادگر باشد، اما در آن زمان امکانات و تمهیدات لازم دنیوی را برای عرض اندام و به آتش کشیدن نداشته باشد.

جواب سوالات درس مارگیر و اژدها تفکر ششم

۱. مارگیر با خود چه اندیشید که اژدها را به شهر آورد؟

مارگیر به خیال آن که اژدها مرده است و به علت طمع و سود جویی و کسب درآمد زیاد، تصمیم گرفت تا اژدها را با خود به شهر بیاورد.

۲. آیا مرد مارگیر درست فکر می‌کرد؟ چرا آری، چرا خیر؟

خیر او در اشتباه بود. زیرا او با طمع زیاد برای سود جویی و کسب درآمد، اژدها را به شهر برد و با این کار اشتباه، باعث نابودی خود شد.

۳. اشتباه های مارگیر چه بود و چه نتایجی داشت؟

مارگیر که تا بحال اژدهایی از نزدیک ندیده بود و اژدهایی شکار نکرده بود در خیال خود فکر کرد که حتما می‌تواند اژدها نیز شکار کند؛ پس با خود چنین وانمود کرد که این اژدها را خودش شکار کرده و با دروغ بزرگی که به خود گفت و طمعی که برای بدست آوردن پول زیاد در سر خود پرورانید، خودش این دروغ بزرگ را نیز باور کرد و در نهایت این دروغ بزرگ بلای جانش شد.

۴. آیا کسانی را می‌شناسید که گاهی مانند مارگیر رفتار کرده باشند؟ با مثال ویژگی آن‌ها را توصیف کنید.

بله کسانی که نادانسته و با آگاهی پایین و به خیال یک شبه پول دار شدن وارد کارهایی می‌شوند که در آن تخصص ندارند، در نهایت ثروت خود را از دست می‌دهند و چیزی بجز پشیمانی برای آن‌ها باقی نمی‌ماند.

۵. آیا شما نیز گاهی (حتی در موارد جزئی) مانند مارگیر فکر یا عمل کرده اید؟ اگر بلی نتایج آن برای شما و اطرافیانتان چه بوده است؟

​​​​​​