خورشیدخانم از بس تابیده بود خسته شد. تصمیم گرفت برای چند روز استراحت کند وروی یک تکٌه ابر نرم بخوابد.

او به خودش گفت :چطور همه ی آدم ها وحیوانات می توانند بخوابند .حتٌی خرس ها به خواب زمستانی می روند چرا من نتوانم بخوابم؟

خورشید خانم یک تکٌه ابر گرم و نرم پهن کرد وروی آن دراز کشید وخیلی زود به خواب رفت  وخواب های خیلی خوبی دید.صدای خر و پف خورشید خانم بلند بود و همه جا را تاریکی فرا گرفته بود.

هنوز چند ساعتی از خواب خورشید خانم نگذشته بود که همه ی آدم ها وحیوانات سردشان شد وبه خود می لرزیدند .

ماه و ستاره ها هر چه سعی کردند او را بیدار کنند نشد که نشد. باد که از آن جا عبور می کرد فکر خوبی به ذهنش رسید . ابتدا خورشید را صدا کرد امٌا خورشید بیدار نشد. بعد یک تکٌه ابر پر باران بالای سرخورشید برد چون هوا سر د  بود ابر بارید و  بارید تا اینکه خورشید خانم بیدار شد .

همه جا سرد  و تاریک بود.او  به زمین نگاه کرد . همه ی آدم ها وحیوانات از  سرما می لرزیدند .او چون مهربان بود دلش سوخت دیگر نخوابید خستگی را فراموش کرد و با تمام قدرتی که خدای مهربان به او داده بود تابید وهمه جا را مانند روز روشن و گرم کرد.