رفتگر و کیف سیاه
رفتگر بیچاره در سرما مشغول تمیز کردن خیابان بود که یکدفعه
چشمش به چیز سیاهی افتاد بله درست می دید آن شیء سیاه
یک کیف بود.کیف سنگین بود معلوم بود چیزی در آن است.
کنجکاوی امانش نمی داد . دلش می خواست بداند داخل کیف
چیست ؟
او با خود فکر کرد مردم عجب چیزهای خوبی می اندازند.
می توانم کیف را به پسرم بدهم تا به بجای کیف پاره اش
به مدرسه ببرد تا دیگر جلوی دوستانش خجالت نکشد.
کافیست کمی تمیز شود...
با این فکر ها در کیف را باز کرد . تا چشمش به داخل کیف افتاد
دهانش باز ماند.کیف پر از پول بود .
فوری در کیف را بست. آن را به خانه برد و به همسر و فرزندانش
نشان داد.همه ی اهل خانه به او گفتند این کیف حتما به صاحبش
باید باز گردد.
فردای آن روز مرد از روی شماره تلفنی که در کیف بود صاحب آنرا
پیدا کرد .مرد چاق با خوشحالی کیف را از رفتگر فقیر گرفت و
بعنوان پاداش فقط ده هزار تومان به او داد.
رفتگر لبخندی زد و پاداش مرد چاق را نپذیرفت و پول را به او بازگردانند.
وقتی مرد چاق رفت .مرد فقیر دستانش را بلند واز خدا خواست تا به
اونیرو دهد تا از قدرت بازوی خود نان بدست آورد.بعد زیر لب در حالی
که جارو را روی زمین می کشید این شعر را زمزمه کرد:
هرکه نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نکشد.
از سیما شمال نصب