داستان ؛ حروف الفبا         حرف( ق )غیر آخر ( ق ) آخر 

 

قاسم آقا به بازار رفته بود.

او در بازار یک قناری زیبا دید .

قاسم آقا قناری را خرید و به خانه آورد.

دخترش شقایق ، از دیدن قناری خوشحال شد.

قاسم آقا قناری را به شقایق هدیه داد.

آن ها یک قفس از انباری آوردند.

وقتی قاسم آقا قناری را در قفس انداخت .

شقایق دلش برای قناری سوخت .

او به پدرش گفت : پدر جان من دوست دارم پرنده ام را آزاد ببینم  .

پدر از شنیدن سخن دخترش خوشحال شد .

و گفت من هم قناری را برای آزاد کردن خریده بودم .

می خواستم این را تو از من بخواهی.

قناری وقتی آزاد شد در آسمان چرخید و از آن ها تشکر کرد و رفت .

                          سیما شمال نصب