همکاری 

در یک روستا ، کنار یک رودخانه ی بزرگ مزرعه ی  زیبایی بود ، که جانوران زیادی در آن زندگی می کردند. جانورانی مانند مرغ ، خروس ، جوجه ، اردک ، گربه و ....

یک روز صبح زود وقتی همه ی جانوران بیدار شدند ، خیلی گرسنه بودند ، ولی هر چه صبر کردند ، صاحب شأن به آن ها غذا نداد. 

آن ها چون گرسنه بودند ، سر و صدا کردند و صاحب شان را که اکبر نام داشت صدا کردند. کبوتر از پنجره پرواز کرد و اکبر آقا را بیمار دید . به جانوران خبر داد . مرغ برای صاحبش تخم گذاشت ، گاو شیر داد ، خروس بیدارش کرد و خلاصه همه با هم همکاری کردند تا حال اکبر آقا خوب شد.

                                                         سیما شمال نصب