داستان نشانه ی ( ب )
داستان ( ب )
فصل پاییز بود ، هوا کم کم سرد می شد و برگ درختان را زرد می کرد و بر زمین می انداخت .
آخر هفته که فرا رسید ، بهاره با پدر و مادرش به باغ بابا بزرگ رفتند . بابا بزرگ از دیدن بچه هایش خوشحال شد.
آن جا درختان سیب ، گلابی ، آلبالو و .... بود.
باد می وزید وابر ها را با خودش می آورد.
کم کم نم نم باران زمین را خیس می کرد .
پدر بزرگ سبد را برداشت تا برای مهمان ها سیب بچیند،
اماتا پایش را روی خاک های باغ گذاشت چون گل شده بود ، لیز خورد و به زمین افتاد و پایش درد شدیدی گرفت .
بهاره با کمک پدر سیب های درخت را چید و در سبد ریخت.
مادر هم پای پدر بزرگ را بست ، ناهار برنج و کباب پخت و همه در کنار هم ناهار خوردند.
پدر بزرگ برای تشکر ، از آن ها یک بسته بزرگ سیب سبز و قرمز داد و با لبخند تشکر کرد.
سیما شمال نصب