ابر در آسمان بود و بر دریا می بارید.

باد ابر را دید و پرسید : چرا روی دریا می باری؟ 

ابر گفت : چون باران دارم.

باد گفت : من تو را به جایی که به تو نیازمند  هستند می برم.

سپس باد ابر را  در آسمان به پرواز در آورد.

باد ابر را برد و برد و برد تا به بیابان رسیدند .

باد ابر را بالای سر یک بوته ی تشنه برد. 

بوته گل داده بود ولی از بی آبی و تشنگی گل باز نشده بود .

باد به ابر گفت : اکنون ببار و تشنه ای را سیراب کن ! 

ابر با شادی بر سر بوته ی گل بارید .

گل کم کم باز شد و از باد و ابر  تشکر کرد.

                سیما شمال نصب