جلسه دوم ، مراحل تدریس  ( الگوی  تفکر استقرایی )   

مرحله ی اول : تکوین مفاهیم 

​​​​در الگوی تفکر استقرایی ، معلم آغاز گر فعالیت است ، زیرا فعالیت ها از قبل توسط معلم تعیین می شوند.

فضای دوستانه بین معلم و دانش آموزان وجود دارد. در فرآیند تدریس « مفاهیم »  زمینه ی فعالیت های مشارکتی و فعالانه ی دانش آموزان و معلم فراهم می گردد. در نتیجه آموزش به این شیوه برای دانش آموزان خوشایند و ارزشمند خواهد شد ، زیرا دانش آموزان خود سازنده و تولید کننده ی مفاهیم آموزشی هستند.

مرحله ی اول سه گام دارد : 

​​​

گام اول ، فعالیتهای معلم ،

تعیین موضوع و مسله ی مورد تدریس به فراگیران .

تشکیل گروه های ، و سر گروه ها

اختصاص دادن زمان مناسب برای تفکر گروهی ، همراه با مشورت افراد هر گروه .

تشویق و ترغیب گروههایی که موضوع بهترین پاسخ ها را داده و نزدیک به موضوع گام بر می دارند.

نظارت ، هدایت و تسهیل موارد دشوار برای گروه ها 

 

در گام اول ، یعنی تکوین مفهوم ،

دانش آموزان هم فعالیت هایی بر عهده دارند که عبارتند از : 

فعالیت انفرادی در آغاز مرحله ی اول و قرائت نظرات چند دانش آموز در حضور بقیه ی دانش آموزان

تنظیم فهرست مشترک هر گروه 

بحث و گفتگو بین گروه ها

 

گام دوم ، گروه بندی بر اساس ویژگی های مشترک

فعالیت معلم ،

در صورتی که موضوع برای دانش آموزان تفهیم نشده باشد، معلم با استفاده از روش سخنرانی، زمینه ی فکری را تقویت نموده و کلیات مسله را باز گو می کند.

کمک معلم به دانش‌آموزان برای درک شباهت ها و تفاوت ها.

 

فعالیت دانش آموزان ،باید ابتدا انفرادی و سپس با نظر بقیه ی اعضای گروه ، فهرست بدست آمده را به چند بخش تقسیم کنند .

گروه بندی عناوین باید بر اساس شباهت آن ها باشد.و تشخیص این شباهت ها برعهده ی دانش آموزان است.

 

گام سوم ، عنوان دهی و طبقه بندی

فعالیت معلم، 

کمک به دانش آموزان به منظور انتخاب عنوان مناسب برای طبقه بندی است.

 

فعالیت های دانش آموزان ،

انتخاب نام و عنوان مناسب برای گروه هایی که با ویژگی های مشترک طبقه بندی شده اند.

تبدیل گروه بندی به طبقه بندی و قرار دادن هر جزء در طبقه ی ویژگی های خود 

 

سیما شمال نصب 

منبع ، کارشناسی برنامه ریزی گروه های آموزشی کمیسیون کیفیت بخشی به فرایند یاددهی یادگیری 

جلسه اول ، الگوی تفکر استقرایی در آموزش

کارشناسان تعلیم و تربیت معتقدند :

👈 می توان از این الگوی تدریس در کلاس ها و دوره های مختلف تحصیلی ، ⁩ازپیش دبستانی تا دبیرستان استفاده نمود.

👈 مدیریت زمان یکی از نکات ضروری این الگوی تدریس است.

👈 با این الگو می توان منابع زیادی را به دانش آموزان ، آموزش داد. (هر گاه مطالبی که قصد آموزش آن را دارید حجم زیادی دارد و زمان محدود ، این الگو بهترین ، روش آموزش است) .

👈 این الگو قابلیت تدریس در کلاس های پر جمعیت را دارد.

👈 الگوی تفکر استقرایی ، برای تدریس ادبیات ، جغرافیا ، تاریخ و علوم  روش بسیار مناسبی است. 

 

آداب اجتماعی را به کودکان بیاموزیم

اولیا ، آموزگاران و مربیان آموزشی توجه کنید : 

ده مورد از آداب اجتماعي كه بايد به فرزندتان آموزش دهيد:

 

١)وقتي درخواستي دارد بگويد لطفا
٢)وقتي چيزي دريافت كرد بگويد متشكرم
٣)اگر به كسي ضربه اي زد بگويد معذرت ميخوام
٤)وقتي كسي وارد اتاقش ميشود ،سرگرمي هاي الكترونيكي اش را كنار بگذارد
٥)وقتي با افراد صحبت مي كند به چشمهاي آنها نگاه كند
٦)صبر كند صحبت ديگران تمام شود بعد شروع به صحبت كند.
٧)محكم دست بدهد.
٨)وقتي بزرگترها با او صحبت ميكنند بگويد بله خانم يا بله آقا
٩)علاوه بر سلام و احوال پرسي ،تبريك هم بگويد.
١٠)درب را براي ديگران باز كند.

۱۱)در جشن ها تبریک و در مراسم سوگواری دوست و آشنا تسلیت بگوید.

۱۲)....

معلم

  1. کهگیلویه و بویراحمد

آخرین کوچ آقا معلم

آخرین کوچ آقا معلم

یاسوج- ایرنا- او را باید حافظه قرن معاصر عشایر نامید.مردی که ازسال ۱۲۸۶ شمسی و از قرن بدون جاده و ارتباطات، قرن تفنگ و یاغی گری، پا به قرنی گذاشت که برای باسواد شدن در آن هیچ مانعی جز خواستن نیست.مردی که سرانگشتانش سفید از گچ بود و شانه هایش رد تفنگ داشت« میرزا ابوالحسن حسینی نیک» مردی که همراه بچه های این دیار کوچ کرد تا مجهز به سلاح دانش شوند و امروز آخرین کوچش پرواز به سوی ابدیت را در تقویم عشایر کهگیلویه و بویراحمد ثبت کرد.

میرزا ابوالحسن حسینی نخستین معلم کهگیلویه و بویراحمد، از سال ۱۳۱۵ کار معلمی را در عشایر طایفه نگین تاجی بویراحمد به صورت ورد به ورد آغاز کرد و تا سال ۱۳۶۲ در این عرصه به آموزش شاگردان خود پرداخت و ۴۷ سال از عمر خود را صرف تعلیم و تربیت کرد.

او معلم روزگاری است که دولت در قبال تحصیل و تدریس عشایر مسئولیتی نداشت و حق الزحمه یک تومانی معلمان عشایری  را هر ماه خانواده ها پرداخت می کردند پس هم آنهایی که به کلاس درس می آمدند با عشق می آمدند و هم آنهایی که با این شرایط حاضر به تدریس بودند با عشق درس می دادند.

اما میرزا ابوالحسن نه تنها به کودکان این دیار خدمت بزرگی کرد که زنان و دختران عشایر را از کنج عزلت بیرون کشید.او خوب می دانست دختران بویراحمدی به دلیل پاکی و عفتی که داشتند از درس خواندن نزد مردها خجالت می کشیدند پس برای نخستین بار موضوع استخدام معلم زن عشایری را که تا پیش از آن بی استفاده مانده بود، مطرح کرد و محمد بهمن بیگی مسئول آموزش عشایر ایران نیز به سبک خود توانست وزیر آموزش و پرورش و دولت را قانع کند تا این مطالبه اجرایی شود.

هم زنان از معلمی استقبال کردند و هم دختران برای ورود به کلاس های درس مشتاق شدند و این خدمت بزرگی به دختران و زنان عشایر بود.

۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۳۱ توانست از امتحان سخت دکتر محمود حسابی در بویراحمد سربلند بیرون بیاید بعد هم بهمن بیگی او را به عنوان نماینده عشایر کشور در بویراحمد منصوب کرد و مدت دوسال با ۹۷ دانش آموز در پاتاوه  و مدت چهار سال نیز در طایفه نگین تاجی به کار معلمی مشغول شد  و پس از زحمات فراوان همه شاگردانش معلم شدند.

پس از آن با همراهی دکتر حسابی ۱۲ نفر را برای شغل معلمی شناسایی کردند. انتخاب ۱۲ نفر برای معلمی عشایری به نظر کار ساده ای می آید اما این اتفاقات مربوط به زمانی است که در شهر یاسوج حتی عکاسی هم وجود نداشت  و معلمها برای تشکیل پرونده و ۱۲ قطعه عکس پرسنلی مجبور بودند به اردکان فارس بروند!

حسینی جایی گفته بود استان کهگیلویه و بویراحمد سالها از مدرسه و آموزش و پرورش محروم بود ولی با برنامه هایی که دکتر حسابی و بهمن بیگی اجرا کردند حق بزرگی بر گردن روستاها و عشایر دارند.

با این حال میرزا خودش هم کم حق به گردن جامعه عشایری ندارد. اگر چه سیاستهای کلان را بهمن بیگی و حسابی پایه گذاری می کردند و از دولت می خواستند، اما او در خط مقدم آموزش سیار و کوچرو را پایه گذاری کرد و بعداز انتخاب معلمان هم تفنگ بردوش و قطار بر کمر در میان مناطق عشایری کوچ می کرد تا مشکلاتشان را حل کند.

او معلم روزگاری بود که عشیره و طایفه و قبیله حرف اول را می زد و  و معلم ها مجبور بودند در کنار تدریس به بچه ها روی فرهنگ جامعه عشایری کار کنند تا از تعصبات و اختلافات بی پایان پالایش شود.

میرزا ابوالحسن دانش آموز قرنی است که سوادشان را در کلاس زندگی می آموختند درس خواندن در فرهنگ و جامعه ای که تفنگ چین ها و جنگجوها تنها قهرمانانش بودند، کار هر کسی نبود.

اما او توانست از آن مرحله و از آن روزها و روزگاران سخت عبور کند و وارد قرنی شود که در هر روستا و ورد عشایری پرچم یک مدرسه بالاست و کمتر دانش آموزی می داند برای برپا شدن ستون این مدارس چه تلاشها که نشده است.  

امروز ۲۷ آذرماه، آقا معلم پس از نیم قرن تلاش برای فرزندان این مرز و بوم، به دنیای ابدی کوچ کرد و نزدیک به یک قرن خاطره را با خود به گور برد.

کیفیت ولادت ولی عصر ( عجل الله فرجه الشریف )

کیفیت ولادت حضرت ولی عصر عجل الله فرجه


💎 طبرى رحمه الله در كتاب «دلائل الإمامه» از حكيمه خاتون دختر حضرت جواد عليه السلام نقل كرده است كه گفت: 
امام عسكرى عليه السلام روزى به من فرمود: 

🔹عمّه جان دوست دارم امشب نزد ما افطار كنى، زيرا امر مهمّى در آن به وقوع مى پيوندد. 
عرض كردم: آن امر مهم چيست؟ 
فرمود: إنّ القائم من آل محمّد يولد في هذه الليلة. 

🔸همانا آن قيام كننده از آل محمّد امشب بدنيا مي‌آيد. 
عرض كردم: از چه كسى متولّد مى شود و مادرش كيست؟ 
فرمود: نرجس. 
حكيمه خاتون گويد: وارد خانه شدم، اوّل كسى كه با من برخورد كرد حضرت نرجس خاتون عليها السلام بود. 
به من گفت: عمّه جان ؛ فداى شما شوم حالتان چطور است؟ 
به او گفتم: بلكه من فداى شما شوم اى سرور زنان اين عالم، چون كفشهايم را بيرون آوردم نرجس خاتون آمد كه آب روى پاهاى من بريزد، او را قسم دادم كه چنين نكند و گفتم: بدان خداوند تبارك و تعالى تو را به نوزادى گرامى داشته است كه امشب به دنيا خواهد آمد، با شنيدن آن جامه اى از وقار و هيبت نرجس را پوشانيد، و من به او باردارى و اثرى از آن نديدم. 
سؤال كرد: چه وقت آن نوزاد به دنيا خواهد آمد؟ 
دوست نداشتم وقت مشخّصى را ذكر كنم مبادا دروغ گفته باشم لذا به او گفتم: امام عسكرى عليه السلام فرموده است: در سپيده اول صبح. 
وقتى كه افطار كردم و از نماز فارغ شدم خوابيدم و نرجس عليها السلام با من خوابيد، سپس براى نماز شب از خواب بيدار شدم و نرجس عليها السلام نيز بيدار شد، نماز را خواندم و به انتظار فرارسيدن صبح نشستم، نرجس به استراحت پرداخت، چون گمان كردم صبح نزديك شده براى جستجو از طلوع فجر بيرون آمدم و به آسمان نگاه كردم، ستارگان را ديدم كه ناپديد گشته اند و فجر اوّل خيلى نزديك شده است، سپس برگشتم و گويا شيطان مرا به وسوسه انداخت. 

🔹امام عسكرى عليه السلام از اطاق مجاور مرا صدا زد و فرمود: عمّه جان شتاب مكن، پس گويا آن امر انجام شد. 
و او سجده كرد، و شنيدم در دعايش چيزى مى گفت كه نفهميدم و ندانستم چيست؟ در اين هنگام پايدارى و آرامش يافتم. چيزى نگذشت كه احساس كردم نرگس به خود حركتى داد، به او گفتم: نترس، خدا نگهدار تو باشد. روى سينه من قرار گرفت، و كودك را به طرف من رها كرد و خود سجده كنان بر زمين افتاد و كودك را ديدم كه به حال سجده روى زمين قرار گرفته است. 

🔸او در سجده اش به توحيد و نبوت و امامت اقرار كرد و فرمود: 
لا إله إلاّ اللَّه، محمّد رسول اللَّه، وعليّ حجّة اللَّه. 
معبودى جز خداوند نيست، محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فرستاده خدا، و على عليه السلام حجّت پروردگار است. 
آنگاه يكايك امامان را تا پدر بزرگوارش برشمرد. 
امام عسكرى عليه السلام مرا صدا زد و فرمود: عمّه جان پسرم را نزد من بياور، خواستم او را اصلاح كنم و پاكيزه گردانم، ديدم به هيچگونه اصلاح نيازى ندارد و كاملاً تميز و پاكيزه است. 
كودك را نزد امام عليه السلام بردم، امام عليه السلام نور ديده اش را بغل گرفت صورت و دست و پاى مبارك او را بوسيد و زبان خويش را در دهان آن طفل نهاد و همانند مرغى كه به جوجه اش با نوك خويش غذا دهد اسرار و معارف الهى را به او چشانيد و سپس به او فرمود: فرزندم بخوان. 
آن مولود مبارك لب‌ها را گشود و خواندن قرآن را از «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» آغاز كرد. 

🔹سپس امام عليه السلام بعضى از كنيزان را كه مى دانست راز نگهدار هستند و اين خبر را فاش نمى كنند فرا خواند و نوزاد را به آنها نشان داد و فرمود: 
بر اين طفل سلام كنيد و او را ببوسيد و بگوئيد: ترا به خدا سپرديم، و باز گرديد. 

🔸بعد از آن فرمود: عمّه جان، نرجس را بخوان تا نزد من آيد. 
او را صدا زدم و گفتم: امام عليه السلام ترا مى خواند كه نوزادت را ببينى و با او وداع كنى، و من پس از مشاهده آن امر مهم و گذراندن آن شب تاريخى به خانه برگشتم. 
فردا وقتى به محضر امام عليه السلام رسيدم نوزاد را نزد آنها نيافتم، ولادت مسعود او را به آن حضرت تبريك گفتم و از ايشان سراغ نوزادش را گرفتم، به من فرمود: 
يا عمّة؛ هو في ودايع اللَّه إلى أن يأذن اللَّه في خروجه. 

🔹او در امان خدا و تحت حمايت او است تا اينكه خداوند به او اجازه خروج دهد. 

 

📖دلائل الامامه،ص۴۹۷،ح۹۳
📖تبصرة الولی،ص۱۵،ح۳

شب یلدا ،

عجب    شب    معروفی            یک شب خیلی خوبی

کنار    هم   جمع  میشم             عجب   شب  محبوبی

آخ جون   انار    هندونه            با   تخمه  و   شیرینی

بابا بزرگ شعر می خونه            با    قصه های    دینی

ما این  شبو دوست داریم          زیر  کرسی می شینیم

با      مهر   و   مهربانی            از عشق به هم می میریم

                                                    از سیما شمال نصب

      

 

 

 

 

آموزش نشانه ی ( ل)

بلبل     برا    گل 

آواز   می خواند 

برای         سُنبل

از دل می خواند

 

             خلیل     و   جلیل 

             لیلی     و      لاله 

             همه( لام )  دارند 

             صداش   با   حاله

                  از  :  سیما شمال نصب

 

شب یلدا ، شب دوستی ها

سلام  به  بابا  بزرگ             در  شب   یلدا 

سلام  به مادر بزرگ             در   شب  یلدا 

سلام من به خاله                 عمو   و  دایی 

سلام من به عمه                  و   بچه  دایی 

ما دور هم جمع میشیم        با دل های شاد

غم رو فراری می دهیم        میدیم دست باد 

من از انار یاد می گیرم        یکی  و   دوستی

کنار  هم   باید  باشیم         با  مهر  و  خوشی 

                                          سیما شمال نصب

 

 

آموزش نشانه ی ( ل) ، و تثبت صدای ( آ )

نشانه ( آ ا ) و نشانه ی لام 

لیلا      میگه    آلبالو 

لاله    میگه    زرد آلو

بلبل  آمد  آواز  خواند 

بکش و  ( ل)   را  بگو 

           سیما شمال نصب 

تقدیم به همه بانوان 

زنی را می شناسم من 🌹
 که در یک گوشه ی خانه
 میان شستن و پختن
 درون آشپزخانه
 سرود عشق می خواند
 نگاهش ساده و تنهاست
 صدایش خسته و محزون
 امیدش در ته فرداست

 زنی هم زیر لب گوید🌹
 گریزانم از این خانه
 ولی از خود چنین  پرسد:
 چه کس موهای طفلم را
 پس از من می زند شانه؟


 زنی  با تار تنهایی🌹
 لباس تور می بافد
 زنی در کنج تاریکی
 نماز نور می خواند
 
زنی را می شناسم من🌹
 که می میرد ز یک تحقیر
 ولی آواز می خواند
 که این است بازی تقدیر

 زنی با فقر می سازد🌹
 زنی با اشک می خوابد
 زنی با حسرت و حیرت
 گناهش را نمی داند

 زنی واریس پایش را🌹
 زنی درد نهانش را
 ز مردم می کند مخفی
 که  یک باره نگویندش
 چه بد بختی ، چه بد بختی

 زنی را می شناسم من🌹
 که شعرش بوی غم دارد
 ولی می خندد و گوید
 که دنیا پیچ و خم دارد ...

 تقدیم به همه ی  بانوان کشور عزیزمان ایران ❤️🌺

رضا عابد استاد فیزیک و راننده ی کامیون

شعار استاد عابد اینست که مهم انسان سازی است. 

برای نخستین بار با عجیب ترین معلم تاریخ ایران آشنا شوید که تاکنون از آن بیخبر بودید! این معلم راننده کامیون بودند که به خواستگاری دختر مورد علاقه شان رفتند و به خاطر نداشتن مدرک بالا، جواب رد شنیدند! بعد آن رفت درس خواند و فوق لیسانس فیزیک اتمی را گرفت و بعد معلم شد و با همان دختر ازدواج کرد! ولی عشق او کامیونش بود که هرگز کنارش نگذاشت! حتی گاهی با همان کامیون به مدرسه می آمد! لوطی مسلک بود، نه انجمن های اولیا مربیان و نه سیستمهای انضباطی نتوانستند اخلاقش را عوض کنند! جوابش در قبال تغییر کلام این بود که اگر مشکلی دارید من خوشحال می شوم بروم با کامیونم کار کنم! اما مشکلی نبود، چون پر طرفدارترين معلم فیزیک شيراز بود و وقتهای کلاسهای خصوصیش یک ساله و دو ساله بود! اکنون دانش آموزان کلاس او بعد ۴۰ سال دور هم جمع شده اند تا از زحمات معلمشان اینگونه تقدیر کنند! نکته جالب اینجاست که بیشتر دانش آموزان او اکنون مهندس عمران شده اند! او معتقد است که معلمان ما باید انسان بسازند!

می توان استاد بزرگی شد ، اگر بخواهیم و انگیزه ی کافی داشته باشیم.

داستانی از چرچیل

@ganunejazb
@ganunejazb


✨#داستان_شب ✨📚📙

چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی
در کتاب خاطرات خود می‌نویسد:
زمانی که پسر بچه‌ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند.

وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم.

پدرم نگاهی تحقیر‌آمیز به من کرد و گفت:
من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعا که مایه‌ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری.
فکر می‌کردم پسر من باید زرنگ‌تر از اینها باشد ولی ظاهرا اشتباه می‌کردم.
@ganunejazb
بعد هم سری تکان داد و گفت:
این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!

چرچیل می‌نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم.

اول گفتم یکی یکی می‌توانم از پسشان بر بیایم. آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را می‌رسم

اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد می‌شوند و باز من را کتک می‌زنند.

ناگهان فکری به خاطرم رسید!

سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم، آنها متوجه من نبودند.

سر یک کوچه‌ی خلوت صدا زدم:
هی بچه ها صبر کنید! @ganunejazb
بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم.

آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند.

من گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟

بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده بود.

پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی‌گشتیم.

به واسطه‌ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب می‌بردند و از ترس دوست‌های قلدرم هیچکس جرات نمی‌کرد با من بحث کند.

روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت:
آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد.
اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟

یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو.
اما امروز تو چه داری؟!
یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند.

دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!

اختلال  ریاضی در کودکان

✳️ کودکان مبتلا به اختلال ریاضی در چه مهارت های مشکل دارند؟ 

✅ مهارت های زبانی :ممکن است در فهمیدن و نام بردن اصطلاحات ریاضی ،فهمیدن و نام بردن اعمال و مفاهیم ریاضی و تبدیل جنبه های نوشتاری به نماد های ریاضی مشکل داشته باشند .مثلا ممکن است مفاهیم چپ و راست ،بزرگ و کوچک ،جمع و تفریق را ندانند.
✅ مهارت های ادراکی: ممکن است در شناسایی و درک نمادها و مرتب کردن مجموعه اعداد مشکل داشته باشند.مثلا نماد + ، - را نشناسند.
✅ مهارت های ریاضی : ممکن است در رعایت توالی عملیات ریاضی ،شمارش و یادگیری جدول ضرب و انجام محاسبات ریاضی دچار مشکل باشند.به طور مثال ممکن است کودک نتواند عمل جمع کردن ۲ عدد یا بیشتر را باهم انجام دهد.
✅ مهارت های مربوط به توجه :در مهارت های کپی کردن صحیح اشکال و مشاهده درست نمادهای عملیاتی دچار مشکل باشند.به طور مثال ممکن است کودک اشتباها علامت جمع را تفریق ببیند و محاسبه را اشتباه انجام دهد.

درس پژوهی

(( فرایند درس پژوهی ))

  • درس پژوهی به زبان ساده مطالعه و پژوهش جمعی پیرامون عمل تدریس است . بعنوان یک معلم حرفه ای بیا و در روش تدریس خود تامل کن! حتما روش بهتری برای تدریس وجود دارد .

  • اما این بار نه به تنهایی، بلکه با یک گروه از معلمان هم رشته ، روش خود را مورد مطالعه و آزمون قرار دهید ، با هم به نقد شرایط موجود و در جهت نیل به وضع مطلوب طرح مساله نمایید ، در جهت شناخت بهترین روش ممکن پژوهش کنید ، نتایج پژوهش را در کلاس درس و بصورت طبیعی بیازمایید ، نتیجه آزمایش را نقد کنید ، طرح را اصلاح و دوباره در یک کلاس دیگر آن را اجرا نمایید ، نتایج پژوهش خود را منتشر و در اختیار دیگران قرار دهید .

  • به این ترتیب شما گام در مسیر درس پژوهی نهاده اید روشی که پایه توسعه مستمر حرفه ای شماست و شما را در مسیر یک معلم حرفه ای و فکور به حرکت وا می دارد !

فرایند درس پژوهی

 

—

تشخیص مشکل و تعیین اهداف

  • دراین مرحله معلمان و دیگر اعضای گروه با نگاهی انتقادی موقعیت تدریس و یادگیری را بر اساس استانداردها مورد بررسی قرار داده ، نقاط ضعف و دشواریهارا در این زمینه مشخص می سازند .
  • دانش آموزان در درک کدام مباحث و دروس مشکل دارند ؟
  • ابزار تشخیص این مشکل چه بوده است ؟
  • چه درصدی از دانش آموزان با این مشکل موجود مواجهند ؟
  • چه موضوعاتی همیشه برای دانش‌آموزان در یادگیری و درک مشکل هستند؟
  • چه موضوعاتی در درس دادن، معلم را دچار چالش می‌گرداند؟

— روش تعیین اهداف و موضوعات

—

  • معلمان در گروه درس پژوهی ، هر یک موضوعات و اهداف را مشخص و سپس اولویت بندی می کنند . در این فرایند بیش از یک هدف ممکن است شناسایی شودبهترین راه برای اولویت بندی این است کهمعلمان موضوعاتی را را انتخاب کنند که نسبت به آن دغدغه بیشتری دارند .
  • شیوه های گوناگونی برای بیان اهداف وجود دارد

مروری بر روشهای مختلف ضرب اعداد

باید توجه داشت که جهت آموزش ضرب اعدادچندرقمی چهار روش وجود دارد:
1.گسترده نویسی
2.ضرب مساحتی
3.ضرب فرآیندی
4.ضرب تکنیکی
 
✅روش گسترده نویسی:
در این روش عوامل ضرب باز می شوند وضرب به صورت خطی انجام می شود.
مثال:
25×14
=25×(4+10)

یعنی 14 میشود یک ده تایی وچهاریکی ویکبار 10در25ضرب میشود ویکبار هم4وحاصل هاباهم جمع میشود.

✅روش ضرب مساحتی :
در این روش اعداد باز شده روی شکل نشان داده میشوند وضرب انجام میشود.مثال
14×25=(10+4)×(20+5)
یعنی 14میشود یک ده تایی و4 یکی و25 میشود دو ده تایی و5یکی وحاصل از جمع ضرب ها به دست می آید 100+100+50+40+40+20=350

✅روش ضرب فرایندی:
در این روش مانند جمع وتفریق فرایندی عامل دوم باز میشود (گسترده نویسی)وعملیات ازچپ به راست انجام میشود.مثال
درضرب14×25  عامل پایین یعنی 14 بازشده ویکبار10را در25 ضرب می کنیم ویکبار هم4 را در25 ضرب می کنیم که حاصل برابر با350 می شود.

✅روش ضرب تکنیکی:
در این روش که همان روش قدیمی ضرب کردن است انجام ضرب از راست به چپ صورت می گیرد. ابتدا یکان عدد دوم را دریکان عدد بالا ضرب می کنیم وسپس در دهگان عدد بالا ضرب می کنیم. در مرحله ی بعدچون می خواهیم به سراغ دهگان برویم ابتدا یک صفر به نشانه ی دهگان قرار داده وسپس دهگان رایکبار دریکان عدد بالا وبار دیگر در دهگان عدد بالاضرب می کنیم.

ضرب المثل ها

#چهارم
#فارسی_ضرب_المثل
#شصت_ضرب_المثل_بهمراه_معنا_و_مفهوم⛔️✔️

۱_ هر کس خربزه می خورد پای لرزش هم می نشیند – هر کس باید عاقبت اعمال خود را تحمل کند .

۲- هر که بامش بیش برفش بیشتر – هر کس داراتر است گرفتار تر است.

3- هر که نان از عمل خویش خورد    منت حاتم طایی نبرد – نباید به دیگران متکی بود .

۴- هر که طاوس خواهد جور هندوستان کشد – باید سختیها را برای رسیدن به هدف تحمل کرد .

۵- هفت خوان رستم را طی کردن – کار بسیار سخت را برای رسیدن به هدف تحمل کرد .

۶- همه را برق می گیرد ما را چراغ نفتی – شانس و اقبال دیگران ییشتر  از ماست .

۷- هنداونه زیر بغل کسی گذاشتن – تملق بی جا گفتن .

۸- هوا گرگ و میش است – نه تاریک است نه روشن .

۹- هیچ کاره ی همه کاره – آدم هیچ کاره هود را همه کاره می پندارد .

۱۰- یاسین به گوش خر خواندن – کار بی حاصل انجام دادن .

۱۱- یال و کوپال داشتن – سرو وضع خوب داشتن .

۱۲- یک دستی گرفتن – کسی را کتر از آنچه هست پنداشتن .

۱۳- یک ستاره توی آسمان ندارد – ادم بی شانس و اقبال است .

۱۴- یک شب هزار شب نمی شود –به تعارف به مهمان می گویند .

۱۵- یک کلاغ چهل کلاغ کردن – اغراق و مبالغه نمودن + غیبت زیاد .

۱۶- یک بز گر گله را گرگین می کند- یک همنشین بد دیگران را هم به فساد می کشاند .

۱۷- یکی به نعل می زند یکی هم به میخ – هر دو طرف را مراعات می کند.

۱۸- یک گوش در است و گوش دیگر  دروازه – کسی که مطلبی را به خاطر نمی سپارد .

۱۹- یکی را پی نخود سیاه فرستادن – به بهانه ای او را ازمیدان خارج مکردن .

۲۰- یکی نان نداشت بخورد پیاز می خورد تا اشتهایش باز شود .- کار نابخردانه کردن .

۲۱- میانشان شکر آب است – روابط آنها خوب نیست ، اختلاف دارند .

۲۲- ناز شست گرفتن – پاداش و جایزه گرفتن .

۲۳- نازک نارنجی – زودرنج ، کم تحمل در مقابل مشکلات

۲۴- نان به نرخ روز خوردن – پای بند بودن به اصول – رفتار خود را با وضع حاضر تطبیق دادن

۲۵- نان کسی را آجر کردن – موجب ضرر و زیان کسی شدن .

۲۶- نخود هر آش بودن – مداخله در هر کاری کردن .

۲۷- نشخوار آدمیزاد حرف است – لذت داشتن حرف زیاد .

۲۸- نمک پرورده بودن – مدیون کسی دیگر بودن .

۲۹- نو که آمد به بازار    کهنه شود دل آزار – با آمدن چیز جدید گذشته و قدیمی و دلگیر می شود .

۳۰ – نه زنگی زنگ نه رومی روم – میانه رو بودن – متوسط بودن .

۳۱- نه سر پیاز نه ته پیاز – کاره ای نبودن .

۳۲- نه چک زدم نه چانه عروس آمد به خانه – بدون زحمت به هدف رسیدم .

3۳- وقت سر خاراندن نداشتن – سخت گرفتار کار زیاد بودن .

3۴- هر چه بگندد نمکش می زنند   وای به روزی که بگندد نمک – از افراد درست دیگر انتظار انجام کار بد و زشت نیست .

3۵- هر چه پول بدهی آش می خوری – به اندازه زحمتت نتیجه می گیری .

3۶- هر سرازی سربالایی دارد – راحتی سختیهایی هم به دنبال دارد .

37- هر چه دیدی از چشم خودت دیدی – مقصر خودت هستی .

3۸ – هر چه سنگ است مال پای لنگ است – آسیب و صدمه همیشه به آدمهای بیچاره می رسد .

3۹- هر کی با آل علی درافتد برافتد – معمولاً سادات به مخالفان خود می گویند .

۴۰- هر کس به امید همسایه نشیند گرسنه می خوابد – به دیگران نباید امید داشت ، هر کاری را باید خود انجام داد .

۴۱- مثل اینکه مال باباش و خوردم : به مناسبت دشمنی با کسی گفته می شود .

۴۲- ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است : روی آوردن به کار خود هیچ موقع دیر نیست .

۴۳- مرغ همسایه غاز است : چیزی که دیگران دارند با ارزش تر است .

۴۴- موش به سوراخ نمی رفت جارو به دمبش بست : طرف خودش پذیرفته نبود معرف دیگری شد .

۴۵- مرغ یک پا دارد : از نظرم بر نمی گردم .

۴۶- مثل خر در گل ماندن : عاجز و ناتوان و درمانده شدن .

۴۷- مرد سر می دهد اما سر نمی دهد : رازی که به کسی سپرده شد فاش نمی شود .

۴۸- مشت نمونه خروار است : چیز کم به نشانه فراوان .

۴۹- مشت وسندان : جدال ودرگیری ناتوان با توانا – کار دشوار وخطر ناک.

۵۰- مگر آمدی آتش ببری : عجله زیاد داشتن.

۵۱- مگ ر شهر هرت است ؟ هر کار ی انجام بدهی آزاد نیستی .

۵- مگر کله گنجشک خورده ای ؟ بسیار پر حرف هستی .
۲
۵۳- من می گویم نر است تو می گویی بدوش – بی جهت اصرار کردن

۵۴- من یک پیراهن بیشتر از تو پاره کردم- با تجربه تر و سالخورده تر از تو هستم .

۵۵- مو را از دست کشیدن – دقت بسیار کردن .

۵۶- موش مردگی درآوردن – خود را به ناخوشسی زدن – خود را بیمار جلوه دادن

۵۷- مومن مسجد ندیده – به شوخی به کسی می گویند که تظاهر به تقدس دارد .

۵۸- موهایش را در آسیاب سفید کرده – گرچه پیر است اما بی تجربه است .

۵۹- مویی از خرس کندن غنیمت است – از آدم خسیس حداقل استفاده هم غنیمت است .

۶۰- مهمان مهمان را نمی تواند ببیند صاحبخانه هر دو را – خسیس بودن صاحب خونه

حکایتی پند آموز از شیخ بهایی

*حـــــکایت خیلی خیلی زیبا و آموزنده*
*روزی شاه عباس* به همراه وزیرش *شیخ بهایی* و چند تن از فرماندهان به شکار می روند.
*در بین راه ، شاه عباس به شیخ بهایی گفت:*
 یاشیخ! نقل ، داستان ، یا پندی بگوئید که این فرماندهان با ما آمده اند درسی گیرند!
*شیخ بگفتا ؛این سه تپه خاک را میبینید؟ گفتند بله*
*شیخ گفت*
خاک آن تپه اولی 
بر سر کسی که راز دلش را به هر کسی بگوید
حتی به همسرش!
*گفت آن تپه وسطی رامیبینید؟*
گفتند! بله ، شیخ گفت خاک آن تپه بر سر کسی که به آدم بی اصل و نسب و بی نام و نشان خدمت میکند.
*شیخ گفت آن تپه (آخری) سومی را می بینید؟گفتند بله*
شیخ گفتا خاک آن تپه بر سر کسی که خود تلاش نمی کند و بزرگترها دائم به او خدمت میکنند
*شاعباس* گفت آن دو مورد اول بماند ، اما بند سوم به من خطاب شده؟؟ چه بدی به شما کردم؟
*شیخ گفتا* اگر صبر کنید جواب هر سه را یکجا خواهم داد
مدتی گذشت شاعباس آهوی بسیار زیبایی داشت و با اسبش دور آهو میدوید و سرگرم میشد، برای این آهو هر روز وقت کافی می گذاشت
تا اینکه روزی شیخ بهایی آهوی شاه عباس را می دزدد و در جایی مخفی می کند و گوسفندی را سر می برد و در کیسه ای گذاشته و به خانه می برد
*همسرشیخ بهایی* با دیدن کیسه خون آلود جویای محتوای آن میشود که شیخ در جواب می گوید این آهوی شاه عباس است که کشته ام.
*همسرشیخ بهایی* شیون کنان بر سر خود میزند و با لحنی تند میگوید:متوجه هستی چکاری انجام داده ای؟ شاه عباس اگر متوجه شود گردنت را خواهد زد ، دلیل این کارت چی بوده؟
*شیخ* می گوید من وزیر شاه عباس هستم اما او اصلاً به من و خدمات من توجه نمی کند و بیشتر وقتش را با این آهو سپری میکند ، از ناراحتی این کار را انجام دادم و قرار نیست کسی بفهمد! فقط من وتو می دانیم آن را درگوشه حیاط خاک می کنیم وکسی هم متوجه نمی شود ممکن است ، رفتار شاه با من بهتر شود ، خبر گم شدن آهو به گوش شاه عباس می رسد ، وی عده ای را مأموریافتن آهو در شهر و بیابان میکند اما هیچ خبری ازآهو نیست
*شاه عباس* هزار سکه طلا را برای یافتن آهو جایزه تعیین میکند ، خبر هزار سکه به گوش *همسرشیخ بهایی* میرسد و بی وقفه به دربارشاه میرود تا خبر کشته شدن آهو را بدهد و هزار سکه جایزه اش را دریافت کند.
*شاه عباس* باشنیدن این خبر شیخ را احضار می کند تا دلیل این کارش را بگوید؟ شاه عباس فریاد می زند شیخ من چه بدی و چه کوتاهی در حق تو و خانواده ات کرده ام که جوابش این باشد ؟
*شیخ گفت* اعلاحضرت از آن جایی که من وزیر شما بودم ، اما هیچ وقت به من توجه نکردید و بیشر وقت خود  را با بازی کردن با آهو می گذراندید و من هم از سر حسادت آهو را دزدیده وسر بریدم.
 *شاه عباس* عصبانی شد و جلاد را خبر کرد و به او گفت سزای اعمال شیخ قطع گردن اوست همین جا حکم را اجرا کن و گردن شیخ بهایی رابزن
*جـــــلاد*
شمشیرش را بالابرد ودرحین فرودآمدن رو به پادشاه کرد و گفت اعلاحضرت شیخ خیلی به من وخانواده ام لطف داشته و من توان چنین کاری را ندارم مرا عفو بفرمایید
 *شاه عباس جلاد بعدی و جلادان دیگر رافراخواند*
اما هیچکدام راضی نبودند که گردن شیخ بهایی را بزنند.
شاه عباس گفت صد سکه طلا به هر کسی می دهم که امروز گردن شیخ را بزند
*خبر به نگهبان قصر پادشاه رسید*
به سوی شاه عباس آمد و گفت صد سکه را بدهید من گردن شیخ را خواهم زد!
شمشیر را ازجلاد گرفت بالا برد موقع فرود آمدن شمشیر ، شیخ گفت دست نگه دارید آهو زنده است ، من او را نکشته ام
شیخ به خدمتکارش دستور داد تا آهو‌ را بیاورد.شاه عباس متعجب شد و دلیل این کارش راپرسید؟
*شیخ گفت* 
*زمانی باهم به شکار رفتیم و به من گفتی به این جوانان پندی بیاموز  و من خاک آن سه تپه رامثال زدم که باعث نگرانی شما شد!*
الان جواب آن پند همین است
*گفتم:*
خاک آن تپه اول بر سر کسی که راز دلش رابه هر کسی میگوید حتی به همسرش
همسر من که پدر فرزندانش بودم راز نگهدار من نبود ومرا به هزار سکه طلا فروخت
*پس خاک آن تپه اول برسرمن که راز دل خودم را برای کسی بازگو کردم!*
شاه عباس حیرت زده از دو تپه خاک بعدی پرسید:؟
*شیخ گفت به یاد بیاوریدگفتم خاک آن تپه  دومی ، بر سر کسی که به آدم بی اصل و نسب خدمت کند*
این *نگهبان* در گوشه شهر گدایی میکرد و شکم زن و بچه اش را نمیتوانست سیرکند !من به اوخدمت کردم واو را به قصر آوردم صاحب مال وزندگی پست و مقام کردم وحالا بخاطر صد سکه قصد زدن گردن مرا داشت
*پس خاک آن تپه دوم هم برسرمن که به آدم بی اصل ونصب خدمت کردم*
و آن تپه سوم که گفتم خاکش بر سر کسی که روی پای خود نایستد به بزرگترازخودش خدمت کند
من که وزیر شما بودم سالها به شما مشاوره دادم و هزاران کار نیک وخیر در شهر و در راه خدمت به شما انجام دادم 
بخاطر یک آهو می خواستید گردن مرا بزنید که سالها به شما وفادار بوده ام

*پس خاک آن تپه سوم هم بر سر من*
*واقعاً حکایت و پند زیبایی بود*

متن زیبایی از کتاب زنان مرد آفرین ، ازمحمد مهدی اشتهاردی

 

مادر امام زمان(ع) نامش «ملیكه» (ملیكا) بود، او از طرف پدر، دختر «یشوعا» فرزند امپراطور روم شرقی بود، و از طرف مادر، نوه «شمعون» بود. شمعون از یاران مخصوص حضرت عیسی(ع) و وصی او بود.


ملیكه با اینكه در كاخ می‌زیست و با خاندان امپراطوری زندگی می‌كرد، اما آن چنان پاك و باعفّت بود كه گویی نسبتی با این خاندان نداشت، بلكه به مادر و خانوادة‌ مادری خود رفته و زندگیش همچون زندگی شمعون، و عیسی بن مریم از صفا و معنویت و پاكی خاصّی برخوردار بود. از این رو نمی‌خواست، با خاندان امپراطوری دنیا پرست، بیامیزد بلكه دوست داشت و هدفش این بود كه در یك خانواه پاك خداپرست، زندگی كند، خداوند او را در این هدف كمك كرد و او را به طور عجیب به خواسته و هدفش رساند.


خواستگاری و مجلس عقد حضرت نرجس «علیها السلام»


ملیكه وقتی كه به سنّ ازدواج رسید، جدّش امپراطور روم، خواست او را به همسری برادرزاده‌اش درآورد. با توجه ‌به اینكه كسی نمی‌توانست از فرمان امپراطور سرپیچی نماید، امپراطوری از طرف برادرزاده‌اش، از ملیكه خواستگاری كرد و سپس مجلس عقد بسیار باشكوهی ترتیب داد كه در آن مجلس سیصد نفر از برگزیدگان روحانیون و كشیشان مسیحی و هفتصد نفر از افسران و فرماندهان ارتش و چهار هزار نفر از اشراف و معتمدین و ثروتمندان شركت داشتند.


مجلس در كاخ با شكوه امپراطور برگزار شد، تخت بزرگی را كه با انواع جواهرات و طلا و نقره و یاقوت و عقیق، آراسته شده بود، در جای مخصوص كاخ گذاشتند، برادرزاده امپراطور روی آن تخت نشست، تشریفات مراسم عقد فراهم شد، دربانان و خدمتگزاران با لباسهای مخصوص خدمت هر یك در جایگاه خود ایستادند، در اطراف كاخ قندیلها و چهل چراغها، مجلس را جلوه خاصّی داده بود، ناقوس نواخته شد، روحانیون برجستة مسیحی كنار تخت با عبا و كلاه و لباس مخصوص، شمعدان به دست در دو طرف به صف ایستادند و كتاب مقدّس انجیل در دست داشتند، همین كه انجیل را گشودند كه آیات آن را تلاوت كنند، ناگهان زلزله آمد، كاخ لرزید، و هر كسی كه روی تخت نشسته بود بر زمین افتاد، خود امپراطور و برادرزاده‌اش نیز از تخت بر زمین افتادند، ترس و لرز حاضران را فراگرفت، یكی از كشیشان بزرگ به حضور امپراطور آمد و عرض كرد: «این حادثه عجیب، نشانه ‌بلا و خشم خدا و علامت پایان یافتن آیین و مراسم است، ما را مرخص فرمایید برویم» . امپراطور اعلام ختم مجلس كرد، و همه رفتند، سپس دستور داد آنچه كه از تخت و قندیل و چراغ و چیزهای دیگر كه درهم ریخته و افتاده بود همه را به جای خود گذاشتند.


این بار امپراطور تصمیم گرفت كه «ملیكه» را به همسری برادرزاده دیگرش درآورد، و با خود گفت شاید این حادثه زلزله، برای آن بود كه «ملیكه همسر برادرزاده اوّلی نگردد بلكه همسر برادرزاده دوّمی شود. دستور داد مجلس را در كاخ مثل مجلس سابق آراستند، دربانان و خدمتكاران در جایگاهی مخصوص قرار گرفتند، تخت مخصوص را نیز در جای خود گذاشتند روحانیون برجسته مسیحی را بادست گرفتن شمعدانها و با لباسهای مخصوص در كنار تخت قرار گرفتند، برادرزاده دوّمی بر تخت مخصوص نشست، همین كه مراسم عقد شروع شد، و كشیشان خواستند عقد بخوانند، بار دیگر حادثه زلزله رخ داد و همة‌ حاضران پریشان شدند و رنگها پرید و مجلس به هم ریخت و تختها واژگون شد، امپراطور و برادرزاده دوّمی، از تخت بر زمین افتادند و همه وحشت زده از كاخ بیرون آمدند و به خانه‌های خود رفتند.


امپراطور، بسیار ناراحت شد، در اندوه و غم و فكر فرو رفت و لحظه‌ای این دو حادثه عجیب را فراموش نمی‌كرد.


خواب عجیب نرجس«علیها السلام»


آن شب ملیکه در عالم خواب دید، جدّش شمعون همراه حضرت مسیح «علیه‌السلام» و عدّه‌ای از یاران مخصوص حضرت مسیح(ع) وارد كاخ شدند، ناگهان منبری بسیار با شكوه به جای تخت امپراطور گذاشته شد، سپس دید دوازده نفر كه مردانی بسیار خوش سیما و نورانی و زیبا بودند وارد كاخ شدند، در عالم خواب به ملیكه گفته شد، اینها كه وارد شدند، پیامبر اسلام(ص) و علی، حسن و حسین، امام سجاد، امام باقر، امام صادق، امام كاظم، امام رضا، امام جواد، امام هادی و امام حسن عسكری(ع) هستند.


ناگهان مشاهده كرد كه پیامبر اسلام(ص) به حضرت مسیح(ع) رو كرد و گفت: ما به اینجا آمده‌ایم تا «ملیكه» را از شمعون برای فرزندم «حسن عسكری» خواستگاری كنیم.


حضرت مسیح(ع) به شمعون گفت: به به، سعادت به تو رو كرده، خود را با دودمان محمد«صلی الله علیه و آله» پیوند بده، شمعون از این پیشنهاد بسیار خوشحال شد. آنگاه حضرت محمد(ص) به منبر رفت و خطبة عقد را خواند و «ملیكه» را به عقد امام حسن عسكری «علیه‌السلام» در آورد، و سپس حضرت مسیح و شمعون و یاران مسیح(ع) به این عقد گواهی دادند.


پذیرفتن اسلام در عالم خواب


«ملیكه» می‌گوید‌: از خواب بیدارشدم ولی ماجرای خواب را به هیچ كس و حتّی جدم امپراطور روم، نگفتم، تا مبادا به من آسیبی برسانند، ولی شب و روز در فكر این خواب عجیب بودم، و با خود می‌گفتم من در اینجا، و امام حسن عسكری(ع) در شهری بسیار دور از اینجا، چگونه به خانة ‌او راه می‌یابم، محبّت امام حسن عسكری(ع) سراسر دلم را گرفته بود تنها به او می‌اندیشیدم تا اینكه بیمار و رنجور شدم، تمام پزشكان روم را به بالین من آوردند، ولی معالجه آنها بی‌نتیجه ماند، چرا كه بیماری من، بیماری جسمی نبود! تا با معالجة آنها خوب شوم.


روزی پدرم كه از من ناامید شده بود، به من گفت: آیا هیچ آروزیی داری تا آن را برآورم،‌ گفتم‌: آرزویم این است كه به زندانیان مسلمان كه در جنگ اسیر و دستگیر شده‌اند، سخت نگیرید،  و آنها را از شكنجه معاف دارید تا شاید به خاطر این كار خوب، خداوند حال مرا نیك كند و سلامتی مرا به من بازگرداند، و حضرت مسیح(ع) و مادرش مریم(ع) بر این كار نیك به من لطف و مرحمت كنند.


پدرم خواستة مرا برآورد، عدّه‌ای از زندانیان مسلمان را آزاد كرد، و مجازات و شكنجة بعضی را بخشید، بسیار خوشحال شدم، از آن به بعد روز به روز حالم بهتر می‌شد، همین موضوع باعث شد كه پدرم دستور داد تا بیشتر از زندانیان مسلمان، دلجویی كنند و آنها را ببخشند و خوشنودی آنها را به دست آورند.


چهارده شب از این جریان گذشت، شبی خوابیده بودم،‌ در خواب دیدم فاطمه زهرا(س) بانوی بزرگ دنیا و آخرت، همراه مریم(علیها السلام) و بانوان دیگر نزد من آمدند، حضرت مریم به من گفت كه این بانو مادر همسر توست.


بی اختیار به یاد همسرم امام حسن عسكری(ع)  افتادم، و قلبم فرو ریخت و به حضرت فاطمه «علیها السلام» عرض كردم از حسن عسكری گله دارم كه سری به من نمی‌زند دیگر گریه امانم نداد، زار زار گریستم.


فاطمه(س) فرمود: تا تو مسیحی هستی، فزندم به سراغ تو نمی‌آید، اگر می‌خواهی خدا و حضرت مسیح(ع) از تو خشنود شوند، دین اسلام را بپذیر تا چشمت به جمال امام حسن عسكری روشن شود.


گفتم: ای بانوی بزرگ! با تمام وجودم حاضرم كه اسلام را بپذیرم.


فرمود: بگو


اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلّا اللهٌ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّداَ رَسُولُ اللهِ؛ گفتم: «گواهی می‌دهم به یكتایی خدا و پیامبری حضرت محمد«صلی الله علیه و آله»».


آنگاه فاطمه زهرا «علیها السلام» مرا به آغوش محبتش گرفت و نوازش داد و فرمود: خوشحال باش! به تو مژده می‌دهم كه از این به بعد امام حسن عسكری «علیه‌السلام»  به دیدارت خواهد آمد و تو به زیات او موفّق می‌شوی!


از خواب بیدار شدم بسیار خوشحال بودم و همواره شهادت به یكتایی خدا و پیامبری محمد(ص) را به زبان می‌گفتم، و در انتظار دیدار امام حسن عسكری(ع) بودم تا شب بعد شد، در همین فكر و اندیشه خوابیدم، در خواب دیدم امام حسن عسكری(ع) به دیدار من آمد، از دیدار او بسیار خوشحال شدم، گله كردم كه چرا به دیدار من نمی‌آمدی با اینكه دلم غرق محبّت تو بود!


فرمود: علت جدایی این بود كه تو در دین اسلام نبودی، از این به بعد به دیدار تو خواهم آمد،‌ تا روزی كه خداوند تو را در ظاهر همسر من گرداند.


از خواب بیدار شدم، هر شب آن بزرگوار را می‌دیدم، از آن به بعد حالم رو به بهبود می‌رفت و به لطف خدا سلامتی خود را باز یافتم.


جنگ مسلمانان با رومیان


«ملیكه» همچنان آروز می‌كرد كه روزی بیاید و از میان خاندان امپراطور روم دور شود، و از آلودگی دنیا پرستی این خاندان نجات یابد تا به افتخار و سعادت خدمت در خانه امام حسن عسكری برسد.


در یكی از مسافرتها كه «ملیكه» با عدّه‌ای از بانوان همراه امپراطور بود، به لشكر اسلام برخوردند، سپاه روم با سپاه اسلام درگیر جنگ شد، در این جنگ مسلمانان پیروز شدند، عده‌ای از زنان از جمله«ملیكه »‌اسیر مسلمانان شدند، اسیران را بوسیله كشتی از راه رودخانه دجله به بغداد برای فروش آوردند، یكی از فروشندگان، برده فروش معروفی بنام«عمرو یزید» بود.


تعیین نماینده امام هادی«علیه‌السلام» برای خریداری


روزی امام هادی(ع) پدر بزرگوار امام حسن عسكری(ع) یكی از یارانش به نام «بشر بن سلیمان» را كه در خرید و فروش برده نیز سابقه داشت در شهر سامرا دید و نامه‌ای كه به زبان رومی نوشته بود و زیر آن را امضا كرده بود به او داد و همیانی پول نیز جداگانه به او داد و فرمود: «می‌خواهم بروی بغداد و با این همیانِ پول، كنیزی را خریداری كنی و به اینجا بیاوری».


بشر بن سلیمان گفت: بسیار خوب، هر امری بفرمایی اطاعت می‌كنم.


امام هادی(ع) فرمود: حال بشنو تا توضیح دهم كه چگونه كنیزی را خریداری می‌كنی؟ فلان روز از اینجا به طرف بغداد حركت می‌كنی، سعی كن اوّل صبح فلان روز در كنار پل رودخانة معروف بغداد باشی، وقتی به آنجا رسیدی می‌بینی چند كشتی كنار آب می‌آیند تا بار خود را خالی كنند، در این میان می‌بینی زنانی را كه اسیر كرده‌اند، از كشتیها پیاده می‌كنند و به عنوان كنیز در معرض فروش قرار می‌دهند.


مشتریها می‌آیند و كنیزها را می‌خرند و با خود می‌برند، همچنان نگاه كن یك وقت می‌بینی در یكی از این كشتیها «عمرو بن یزید» دختری را در معرض فروش قرار می‌دهد، با اینكه پرده‌داران می‌خواهند كنیزان را به خریداران نشان دهند، آن دختر، خود را نشان نمی‌دهد، حجاب و عفّت خود را حفظ می‌كند، ‌او دو لباس حریر پوشیده و یك لباس پوستی گرانبها بر دوش دارد.


خریداران متوجّه او می‌شوند، و اصرار می‌كنند كه او را خریداری كنند، او ناراحت می شود و به زبان رومی‌ می‌گوید :‌«وای كه حجابم آسیب دید» یكی از خریداران می‌گوید: من این كنیز را به سیصد دینار خریدارم.


آن دختر به او می‌گوید: «اگر به اندازة ملك سلیمان دارایی داشته باشی، حاضر نیستم كنیز تو شوم.»


عمرو بن یزید به آن دختر می‌گوید: چاره‌ای نیست، باید تو را فروخت.


او می‌گوید: شتاب نكن، آن خریداری كه من می‌خواهم پیدا می‌شود، مگر نه این است كه معامله باید از روی رضایت باشد.


در این موقع نزد «عمر بن یزید» برو؛ بگو نامه‌ای برای این بانو دارم كه به زبان رومی نوشته شده است، این نامه را به آن بانو بده بخواند اگر راضی شد، او را برای صاحب نامه كه اوصاف و نشانه‌های صاحب نامه در آن نوشته شده، خریداری می‌كنم، وقتی كه نامه را به او دادی او راضی می‌شود آنگاه او را خریداری كن و به اینجا بیاور.


«ملیكه» وقتی كه همراه عدّه‌ای از بانوان اسیر شد، برای اینكه كسی او را نشناسد، خود را نرگس نامید (كه تلفّظ عربی‌اش همان نرجس است)


بشر بن سلیمان طبق پیشنهاد امام هادی«علیه‌السلام» همان روز معین به بغداد آمد، صبح زود كنار پل بغداد رفت، دید كشتیها رسیدند، و كنیزها را در معرض فروش قرار دادند، در این هنگام كنیزی را دید كه دارای آن اوصافی است كه امام هادی«علیه‌السلام» فرموده بود، خریداران اصرار دارند كه او را بخرند، ولی او مایل نیست كنیز آنها شود.


بُشر جلو آمد و با اجازة فروشنده، نامة امام هادی«علیه‌السلام» را به «نرجس» داد، نرجس تا آن را گشود و خواند، بی‌اختیار منقلب شد و اشك در چشمانش حلقه زد، در حالی كه گریة شوق گلویش را گرفته بود به صاحبش عمرو بن یزید گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش، و اصرار و تأكید كرد كه مرا حتماً به صاحب این نامه بفروش.


عمرو بن یزید، گفت: ‌بسیار خوب، مانعی ندارد، آنگاه در مورد قیمت او با بُشر بن سلیمان صبحت كرد، او به همان مقدار پولی كه در همیان بود و امام هادی«علیه‌السلام» فرستاده بود، راضی شد. بُشر می‌گوید: همیان را دادم و كنیز را خریدم و با او از آنجا حركت كردیم. او همواره نامه را بیرون می‌آورد و می‌بوسید و به چشم می‌كشید، من از روی تعجب گفتم تو كه هنوز صاحب نامه را نمی‌شناسی چرا این قدر نامه را می‌بوسی؟


گفت: «معرفت و شناخت تو اندك است، اگر پیامبر «صلی الله علیه و آله» و جانشینان آنان را می‌شناختی چنین نمی‌گفتی!»


آنگاه داستان خود را از اوّل تا آخر برای من بیان كرد، من به پاكی و شخصیت معنوی و فكر بلند و عالی حضرت نرجس«علیها السلام» پی بردم، و از آن پس بیشتر احترامش كردم تا رسیدیم، به سامّرا، و او را به حضور امام هادی علیه‌السلام بردم.


در این وقت امام هادی(ع) به او خوش آمد گفت، و احوالپرسی كرد، و سپس خواهر حكیمه خاتون را خبر كرد، و به او فرمود:‌ این است آن بانوی محترمه‌ای كه در انتظار او بودی، حكیمه او را در آغوش گرفت، و خوش آمد و تبریك به او گفت، امام هادی«علیه‌السلام» به او فرمود: «عزّت اسلام و ذلّت نصرانیت را چگونه دیدی؟» او عرض كرد: «چگونه چیزی را بیان كنم كه شما بهتر از من می‌دانید.»


سپس امام هادی علیه‌السلام به خواهرش حكیمه فرمود: او را به خانه ببر و دستورات اسلامی را به او بیاموز، او همسر فرزندم حسن، و مادر مهدی آل محمد(ص) خواهد بود.


مژده امام هادی«علیه‌السلام» به نرجس«علیها السلام»


امام هادی «علیه‌السلام» به «نرجس» رو كرد و گفت:


«مژده باد تو را به فرزندی كه سراسر جهان را با نور حكومتش پر از عدالت و دادگری كند، همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد.»


خواهر امام هادی«علیه‌السلام» حكیمه، او را به عنوان سیده (خانم) می‌خواند. آن بانوی با سعادت در سال 261 هجری و به روایتی قبل از شهادت امام حسن عسكری«علیه‌السلام» از دنیا رفت، قبر شریفش در سامّرا كنار قبر منوّر امام حسن عسكری «علیه‌السلام» است.


این است لیاقت و استعداد یك زن كه شخصیتش به جایی می‌رسد كه قائم آل محمد«علیه‌السلام» منجی جهان بشریت، از دامن پاك او برمی‌خیزد.

 

منبع: کتاب زنان مردآفرین - محمد مهدی اشتهاردی

داستان نشانه ی ( ر ) یک شکل

همکاری 

در یک روستا ، کنار یک رودخانه ی بزرگ مزرعه ی  زیبایی بود ، که جانوران زیادی در آن زندگی می کردند. جانورانی مانند مرغ ، خروس ، جوجه ، اردک ، گربه و ....

یک روز صبح زود وقتی همه ی جانوران بیدار شدند ، خیلی گرسنه بودند ، ولی هر چه صبر کردند ، صاحب شأن به آن ها غذا نداد. 

آن ها چون گرسنه بودند ، سر و صدا کردند و صاحب شان را که اکبر نام داشت صدا کردند. کبوتر از پنجره پرواز کرد و اکبر آقا را بیمار دید . به جانوران خبر داد . مرغ برای صاحبش تخم گذاشت ، گاو شیر داد ، خروس بیدارش کرد و خلاصه همه با هم همکاری کردند تا حال اکبر آقا خوب شد.

                                                         سیما شمال نصب

 

آموزش کودکان دو زبانه

باسلام 
یه سوال داشتم
آیا دانش آموزی که دوزبانه است روش تدریس خاصی داریم ؟

سلام دوست گرامی ،، 

 در تدریس کودکانه دو زبانه بیشتر از روش سنتی استفاده کنید ،
 مخصوصاً در شروع تدریس کتابها و درسهای نخستین و یا شروع درس فارسی  .
بیشتر معلمین دوره ی پیش دبستانی و پایه ی اول بهتر است  بیشتر از روش سنتی به جای روش نوین در مدارس دو زبانه استفاده کنند.

زیرا کل واژه ها  را به سه دسته کلی  تقسیم می کنند ،

۱-   واژگان پایه یا زبان مادری ،

 اولین واژه هایی که کودک از مادر و اطرافیان می شنود ، یاد می گیرد ، می اندیشد و احساسات خود را بیان می کند.

۲-  واژگانی که در زبان فارسی و رسمی کشورمان ودر کتابهای فارسی، علوم و ریاضی کودکان بکار رفته . 

۳- واژگان مشترک ، یعنی واژه هایی که در زبان فارسی رسمی کشور و زبان مادری مثل هم تلفظ شده و یک معنی می دهند مثل کلمه ی یخچال که در عربی و فارسی یکیست ، و یک معنی و مفهوم دارد. 

پس روش سنتی مثلا در تدریس (آب)  آب را نشان دهید به آن اشاره کنید و ابتدا اسم عربی آنرا  دو  بار بیان کنید و مثلا بگویید(  مَی ) ؟ ما میگیم آب و با اشاره به آب اسم فارسی آنرا را آموزش داده 
و هر روز تکرار کنید آب ، آب 
همه ی کلمات کلید را اینگونه و با تکرار و تمرین آموزش می دهیم . از کلمات مشترک بیشتر استفاده کنید.

البته استفاده از واژه گان پر پسامد یعنی پر کاربرد هم روش دیگریست برای آموزش . 
کلمه ی گل یک کلمه ی پر بسامد است زیرا می توانیم با آن 
گلاب  ، گلدان ، گل فروش و...  را ساخت .
لطفاً کتاب آموزش کودکان دو زبانه پیش دبستانی که  متاسفانه نامش رو فراموش کردم ولی کتاب فروشی رشد داره را حتماً تهیه و  مطالعه بفرمایید  ، 

در این کتاب کودکان دو زبانه را به چهار گروه تقسیم می کنند ، آخرین گروه کودکانی هستند که نمی توانندفارسی سخن بگویید و نه معنی سخن شما رو بفهمند ، پس هیچ ارتباطی با شما و مفهوم درسی  که آموزش می دهید نمی شوند . 

بعضی وقتها اسم عربی بعضی از کلمات را از خود بچه ها بپرسید و هر گاه پیش از دو بار تکرار کردند ، تذکر بدهید و بخواهید فارسی صحبت کنند و اسم  کلمات رو مثل کتاب  بیان کنند . 
تشویق کنید در حیاط و زنگ تفریح بچه ها فارسی صحبت کنند. اگه عربی صحبت کردند به شما گزارش دهند . 

از اولیا دو زبانه دعوت کنید ، بخواهید برای پیشرفت بچه هایشان ، همکاری کنند 
وفارسی با بچه هاشون صحبت کنند و برنامه های کودک تلویزیون را که می بینند ،  زبان فارسی را برای بچه هایش انتخاب کنند. 

کم کم کودک مجبور به فارسی سخن گفتن و به تبع آن فارسی یاد گرفتن می شود.                            با تشکر ، سیما شمال نصب

فضائل حضرت علی علیه السلام بر پیامبران

 حديثِ سحرِ بيست و سوم...

قال مولا اميرالمومنين
(سلام الله عليه و روحى فداه)

أنا أفضل من عيسى ، لأن مريم بنت عمران لما أرادت أن تضع عيسى كانت في بيت المقدس ، جاءها النداء يا مريم أخرجي من البيت ! ها هنا محل عبادة لا محل ولادة فخرجت (فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ) ولكن أمي فاطمة بنت أسد لما قرب مولدي جاءت إلى بيت الله الحرام والتجأت إلى الكعبة ، وسألت ربها أن يسهل عليها الولادة ، فانشق لها جدار البيت الحرام وسمعت النداء : يا فاطمة ادخلي ! فدخلت ورد الجدار على حاله فولدتني في حرم الله وبيته وليس لأحد هذه الفضيلة لا قبلي ولا بعدي.


من از عيسى با فضيلت ترم چون زمانی که موقع وضع حملش رسید به مریم وحی شد که: از خانه بیت المقدس بیرون آی، این خانه محل عبادت است نه محل ولادت و زایشگاه اخرجی عن البیت فإنّ هذه بیت العباده لابیت الولادة به همین دلیل از بیت المقدس بیرون رفت. اما وقتی مادر من ـــ فاطمه بنت اسد ـــ درد زاییدن گرفت گفت: بارالها زایمان را برمن سهل و آسان گردان، در همان وقت دیوار کعبه شکافته شد و مادرم فاطمه وارد شد و من در حرم خدا و خانه اش[كعبه] متولد شدم و احدى قبل و بعد از من اين فضيلت را ندارد.

@shobeir128
 

 

قال مولا اميرالمومنين
(سلام الله عليه و روحى فداه)

أنا أفضل من نوح ، لأنه تحمل ما تحمل من قومه ، ولما رآى منهم العناد دعا عليهم وما صبر على أذاهم فقال : (وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا) ولكني بعد حبيبي رسول الله صلى الله عليه وآله تحملت أذى قومي وعنادهم فظلموني كثيرا فصبرت وما دعوت عليهم وإبن نوح كان كافرا وابناي سيدا شباب أهل الجنة.


من از نوح افضل ام و علت این برتری بر نوح را چنین فرمود: نوح(علیه السلام) قوم خود را به سوی خدا دعوت کرد، ولی آن ها او را اطاعت نکردند و به آن بزرگوار آزار و اذیت بسیاری رساندند. سپس نوح پیغمبر،آنان را نفرین کرد و گفت: پروردگارا! احدی از کافرین را بر روی زمین باقی نگذار.اکنون با وجود این که بعد از وفات خاتم الاانبیا، صدمات و آزار فراوانی از این امت را نفرین نکرده و کاملا صبر پیشه کردم و پسر نوح كافر بود اما فرزندان من اقاى جوانان اهل بهشتند.


@shobeir128

افضل بودن امام علی علیه السلام بر حضرت آدم علیه السلام

حديثِ سحرِ بيست و يكم...

قال مولا اميرالمومنين
(سلام الله عليه و روحى فداه)

أنا أفضل من آدم ، لأن الله تعالى أباح لآدم كل الطيبات المتوفرة في الجنة ونهاه عن أكل الحنطة فحسب ، ولكنه عصى ربه وأكل منها ! وأنا لم يمنعني ربي من الطيبات ، وما نهاني عن أكل الحنطة ، فأعرضت عنها رغبة وطوعا.

من از حضرت آدم بافضيلت ترم چون برای آدم همه جور وسایل راحتی و آسایش و نعمات در بهشت فراهم بود و فقط خداوند او را از خوردن گندم منع نمود. با وجود این ممنوعیت، آدم از گندم خورد و از بهشت رانده شد. در حالی که من از خوردن گندم منع نشده ام و چون دنیا را قابل توجه نمی بینم به میل و اراده خود، هرگز نان گندم نخورده ام.


@shobeir128

اگزوپری نویسنده ی کتاب معروف شازده کوچولو را می شناسید؟

✨لحظه_جادویی_پیوند_دو_روح

بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و درنهایت در یک سانحه هوایی کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را درمجموعه ای به نام "لبخند" گرد آوری کرده است. در یکی از خاطراتش مینویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد..
می نویسد: "مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم؛ ولی کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت. درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم ”هی رفیق! کبریت داری؟”
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد؛ بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد. می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد... ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شکفت.
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من هم با فکر این که او نه یک نگهبان زندان بلکه یک انسان است به او لبخندی زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.. پرسید: ”بچه داری؟” با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: "آره،نگاه کن ” او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و در باره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم هایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم... دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند.
ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول را باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایتم کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد. بله، یک لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست. ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم. زیر همه این لایه ها، "من" حقیقی و ارزشمند نهفته است. ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم. من ایمان دارم که روح انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارند. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی است که ساخته و پرداخته خود ما هستند و در ساختن شان دقت زیادی هم به خرج می دهیم. این لایه ها ما را از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوای ما می شوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است. آدمی هنگام عاشق شدن و یا نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسانی را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی "من" طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و در واقع آن روح کودکانه درون ماست که به لبخند او پاسخ می‌دهد...

آموزش دانش آموزان لازم التوجه

سلام 
من یه شاگرد لازم التوجه دارم با مادرش هماهنگ کردم و دردفتر مشقش هم با توجه به نشانه ها تصاویر بچسبونه و وقتی توکلاس جمله یا صدا کشی کار میکنم واسه اون تو دفترش کلمه های خیلی ساده رو می نویسم صدا کشی کنه بعد روبه روش جمعش کنه 
امروز تازه ۴تا جمله دادم.

سلام دوست گرامی، دانش آموزان لازم التوجه هر روز چند نوبت باید پای تابلو صدا زده شوند  و به پرسش های شما پاسخ  بدهند ، مثلا 

با فلش کارت هایی که می بیند جمله بسازد ، ابتدا بصورت شفاهی ، 

کلمه بدهید تا بخش کند صدا بکشد و سپس آنرا بنویسد . برای هر کلمه جمله بسازند و املای صحیح آن را فرا خور یادگیری بنویسد. ....
 اگه چهار دانش آموز ضعیف دارید باید از شش زنگ پنج زنگ درس جواب بدهند. چون با هر سوال و هر پاسخی که می دهند  آستانه ی توجه ، دقت ، تمرکز و سرعتش رو افزایش می دهیم  .و یادگیریشان را هر روز  افزایش داده و تسریع می دهیم. 

هر پرسش تلنگری به ذهن دانش آموز است به تفکر و تعقل می انجام اگر درست سازمانی دهی شود .

مهم ترین  تفاوت دانش آموزان زرنگ از سایر دانش آموزان محرک های ذهنی است که بیشتر از دیگران دریافت نموده اند ، هر وسیله ، هر پرسش و استفاده از هر روش می تواند به فهم بهتر کودک بینجامد و یاددهی یادگیری را در مسیر صحیح خود قرار دهد.

زیرا آموزش به معنی فعالیت های هدفمند مربی به ذهن متربیان است به منظور انتقال مفاهیم آموزشی است. 

                            سیما شمال نصب آموزگار و مدرس آموزشی  

حکایتی از کریم خان زند و مرد درویش

🌱حکایتی زیبا و خواندنی

درویشی تهی‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»
درویش گفت: «نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟»
کریم خان در حال کشیدن قلیان بود. گفت: «چه می‌خواهی؟»
درویش گفت: «همین قلیان، مرا بس است.»
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز فردی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد، که از قلیان خوشش آمد و آن را لایق کریم خان زند دانست. پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. چند روزی گذشت. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و گفت:
«نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.»

✔️هر روز با بهترین #داستانهای_ڪوتاه و #خواندنۍ  

📚 @short_storiess

شعر شب یلدا

بدون مطلع هم میشه اینطوری خوندش .

شب یلدا از سیما شمال نصب

جمع می شویم دور هم 
تو خونه ی بزرگا  

درازترین شب سال 
دوستت دارن بچه ها

کنار هم می شینیم 
با شعر و با شیرینی 

با هندونه و تخمه 
بعد از یه شام ساده


خاطراتت قشنگه 
می مونه در ذهن ما 

لطف کن و زودتر بیا
ای شب یلدای ما

          از سیما شمال نصب

شعر شب یلدا

شب یلدا ، از سیما شمال نصب
مطلعش هست ، 

لطف کن و زودتر بیا
ای شب یلدای ما

بچه ها دسته جمعی و یکصدا با هم می خوانن  بعد از هر بیت مطلع باید دسته جمعی تکرار بشه 


لطف کن و زودتر بیا 
ای شب یلدای ما


جمع می شویم دور هم 
تو خونه ی بزرگا 

لطف کن و زودتر بیا 
ای شب یلدای ما

ما همه ی بچه ها  
دوستت داریم یه دنیا 

لطف کن و زودتر بیا
ای شب یلدای ما

دراز ترین شب سال 
دوست همه آدما

لطف کن و زودتر بیا 
ای شب یلدای ما


کنار هم می شینیم
با شعر وبا شیرینی 


لطف کن و زودتر بیا
ای شب یلدا بیا 


خاطره ات قشنگ است 
همیشه در یاد ما 

لطف کن و زودتر بیا
 ای شب یلدای ما

آموزش نشانه ی ( ر )

آموزش نشانه ی ( ر ) ، از سیما شمال نصب

 

( ر ) که میگن من هستم 
خوشحال و بی غم هستم
 
هر جا صدایم بیاد 
فقط این شکلی هستم  ( ر ) 

حالا بگو چه هستم ؟  ر  ر 
کشیده گو چه هستم ؟ ر ___ ر ___

با حرکت زبان بگو چه هستم ؟ ر  ر 
مثل موتور بلند بگو چه هستم ؟ ر ر 


بدان یه شکلی هستم
فعال پر کار هستم 

مانند  رود روان 
در رود خانه نشستم

آموزش نشانه ی ( ت )

شعر ساعت 

آموزش نشانه ی ( ت ) ، شعر از :  سیما شمال نصب

 شعر ساعت 
تیک تاک ، تیک تاک 
صداش میاد از تو اتاق 

تیک تاک ،  تیک تاک 
چای رو بذار  روی اجاق 

تیک تاک ، تیک تاک
می خوام برم  به مدرسه 

تیک تاک ،  تیک تاک
چون تنبلی خیلی بده

 

دلایل و زمان  خواندن نماز های واجب روزانه از زبان حضرت محمد (ص)

💠امام حسن بن علي عليه السلام فرمود: 
جمعي از يهوديان نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله آمدند و داناترين آنها سؤالاتي از پيامبر صلي الله عليه و آله نمود و از جمله سؤالاتي كه مطرح كرد اين بود كه: مرا از علّت اين كه چرا خداي عزّ و جلّ اين پنج نماز را در پنج وقت از ساعات شب و روز بر امّت تو واجب گردانيد، با خبر كن. 
 
🔹رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: خورشيد به هنگام غروب حلقه اي دارد كه در آن وارد مي شود وچون وارد آن گشت، خورشيد محو مي گردد و هر چيزي كه مادون عرش باشد،  تسبيح گوي پروردگارم جلّ  جلاله مي شوند و اين ساعتي است كه پروردگارم بر من صلوات مي فرستد. از اين رو خداي عزّ و جلّ بر من و امتم در اين وقت نماز را واجب گردانيد، و فرمود: «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ اِلَي غَسَقِ اللَّيْلِ»[۱] [نماز را از زوال آفتاب تا نهايت تاريكي شب برپادار] و آن ساعتي است كه در روز قيامت در اين ساعت، جهنم احضار مي گردد و هيچ مؤمني نيست كه اين ساعت را در حالي دريابد كه مشغول سجده، ركوع يا قيام باشد، مگر اين كه خداوند بدن او را بر آتش حرام گرداند. 
 
🔸و اما نماز عصر، در ساعتي است كه حضرت آدم از درخت ممنوعه خورد، از اين رو خداوند وي را از بهشت بيرون كرد و ذرّيّه وي را امر فرمود تا روز قيامت در اين ساعت نماز بخوانند و آن را براي امّت من برگزيد و اين نماز يكي از محبوب ترين نمازها نزد خداوند عزّ و جلّ است و به من سفارش نمود كه بيش از ديگر نمازها بر آن تأكيد كنم. 
 
🔹اما نماز مغرب در ساعتي خوانده مي شود كه خداوند توبه حضرت آدم عليه  السلام را پذيرفت و فاصله اخراج آدم از بهشت تا پذيرفته شدن توبه او سيصد سال به حسب تقويم دنيا فاصله بود. اما روزهاي آخرت معادل هزار سال به فاصله نماز عصر و نماز عشاء است. در اين وقت حضرت آدم عليه  السلام سه ركعت نماز خواند: يكي براي اشتباه خودش، يكي براي اشتباه حوّا و يك ركعت براي توبه خودش. خداوند متعال اين سه ركعت را بر امّت من واجب گردانيد و اين نماز در ساعتي كه دعا در آن اجابت مي گردد خوانده مي شود و خداوند متعال به من وعده فرمود كه هر كه در اين ساعت به درگاهش دعا كند، دعاي وي را اجابت نمايد. اين نماز همان نمازي است كه خداي عزّ و جلّ مرا بدان امر فرموده و گويد: «فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَحِينَ تُصْبِحُونَ». 
 
🔸اما نماز عشاء، بدان جهت است كه قبر را ظلمتي است و روز قيامت را نيز ظلمتي است. لذا خداي عزّ و جلّ اين نماز را بر من و امتم واجب گردانيد تا قبرها نوراني و روشن گردند و به من و امتم نوري بر روي پل صراط عنايت فرمايد و هيچ قدمي نيست كه براي نماز عشاء برداشته شود، مگر اين كه خداوند بدن آن را بر آتش حرام گرداند و اين نماز، نمازي است كه خداوند آن را براي پيامبران پيش از من برگزيده است. 

🔹اما نماز صبح، بدان جهت است كه چون خورشيد طلوع كند، بر شاخ دو شيطان طلوع مي كند،پس خداوند عزّ و جلّ مرا امر فرمود كه نماز صبح را بگزارم پيش از طلوع خورشيد، و پيش از آن كه كافر بر آن سجده كند، بنابراين امّت من بر خداي عزّ و جلّ سجده مي كند و سرعت اداي آن نزد خداي عزّ و جلّ محبوب تر است، و اين همان نمازي است كه فرشتگان شب و فرشتگان روز آن را مشاهده مي كنند و بر آن گواهي مي دهند. 
 
آن مرد يهودي عرض كرد: راست گفتي اي محمد![۲]
 

📚[۱]اسرا، 78 
📚[۲]علل الشرائع،ج2